|
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی
|
همه انسان ها مرگ انديش هستند اما تنها معدودي از انسان ها مرگ آگاه هم به حساب مي آيند. همه مرگ انديشند زيرا از بدو تولد با آن روبه رويند و نمي توانند از آن بگريزند. از اين منظر، مرگ واقعيتي بيروني است و به همين دليل تسلط و اشراف و آگاهي كامل برآن ناممكن به نظر مي رسد. براي برخي اما مرگ يك واقعيت دروني شده است و به همين دليل تسلط و اشراف و آگاهي كامل برآن نه تنها ممكن بلكه قطعي است. از منظر نخست، مرگ توصيف مي شود و از منظر دوم، مرگ به نمايش درمي آيد.
به اين ترتيب اشعار برآمده از مرگ انديشي، هراس عظيم و يا شوق بزرگ شاعرانشان را در رويارويي با مرگ منعكس نموده اند. در اين اشعار، مرگ تجربه نمي شود و تنها، هدف وعده اي هراس آور يا شوق انگيز واقع مي گردد.
<مرگ/ چون سنگ است/ بي آنكه بدانيم چرا/ و ساكت و سرد/ است/ بي آنكه او را خوب بشناسيم.>1 : بيژن جلالي
<و نترسيم از مرگ/ مرگ پايان كبوتر نيست/ مرگ وارونه يك زنجره نيست/ مرگ در ذهن اتاقي جاري است/.../ گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد/ و همه مي دانيم / ريه هاي لذت، پر اكسيژن مرگ است.>2 : سهراب سپهري
اما اشعار برآمده از مرگ آگاهي همراه با شهودي شاعرانه، انگار در حين مرگ سروده شده اند.