تبليغاتX
و یکی گفت: راهی را برویم که حتما برسیم - خرده فرهنگ . شماره اول
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی

   خسته از سر كار برگشته اي و توي ايستگاه مترو ، روي صندلي ، منتظر نشسته اي. روزنامه ات را هم طبق معمول هر روز زير بغل گذاشته اي. از جيب بغلت ، تلفن جيبي ات را در مي آوري . به دنبال يك تلفن مي گردي. زير چشمي متوجه مي شوي نفر سمت راست ، دارد به شماره تلفن هاي تو نگاه مي كند. بي خيال مي شوي و آن را توي جيب مي گذاري. برگه اي را كه صبح ، قبل از بيرون آمدن از خانه ، ليست كارهايت را در آن نوشته اي در مي آوري تا ببيني چيزي از قلم نيفتاده باشد. آن چه را خريده اي با ليست مطابقت مي دهي. باز مي بيني چسمي تو را مي پايد. يواش برگه را در جيب گذاشته و روزنامه را اماده مي كني تا حداقل به تيترها نگاهي بيندازي. هنوز لاي روزنامه را باز نكرده اي كه نفر سمت چپي ، سريع ان را از دستت مي قاپد و مي گويد : ببخشيد... اين صفحه حوادث ....!

   دست تو خالي مي شود. به نفر سمت راستي كه نگاه مي كني مي بيني ، سرش حدود 270 درجه چرخيده و الان همين طور دارد به دستان خالي تو نگاه مي كند. آري او هم از خوانندگان ناكام روزنامه شما بوده.

قطار كه مي آيد تو هم با هر جان كندني كه هست خودت را آن تو جا مي كني. اما خب ، متاسفانه روزنامه را از دست داده اي.

   ... و او را مي بيني كه با ارامش خيال روي صندلي دارد روزنامه اش را مي خواند... قطار به راه مي افتد.

سرپايي تلفن همراهت را در مي آوري تا پيغام هايت ( message) را چك كني. دوست سال هاي دورت كه هميشه پيغام مي فرستدباز هم شوخي اش گرفته و از اون حرفا ... . تو هم داري مي خواني و مي خندي. ( تو را از دور مي بينم كه مي آيي و مي خندي : فريدون مشيري) .

    چيزي توجهت را جلب مي كند و آن ، صداي خنده آدم هايي است كه دور و برت هستند. خوب كه دقت مي كني همه به همان پيغام دوست عزيز تو و شوخي هايش مي خندند! هيچ حرفي براي گفتن نداري.

يك صندلي خالي مي شود. مي نشيني تا فارغ از تمام اين قضايا سر رسيدت را در بياوري و براي روز تولد همسر گرامي فكري بكني. دنبال روز دقيق مي گردي كه كنار آن يادداشت گذاشته بودي تا فراموش نشود. ضمنا يادداشت هاي روزانه ات را هم مرور مي كني.

    مي خواهي ورق بزني كه دستي سنگين ، مانع مي شود! نخير ، يادداشت هاي تو آن قدر هم كه فكر مي كردي بي ارزش نيست. طرف آن قدر محو خواندن شده كه حرف هاي تند تو را هم نمي شنود. سررسيدت را محكم مي بندي، طوري كه براي اولين بار در تاريخ متروي تهران ، چند ثانيه تمام واگن ساكت مي شود! تنها صدايي كه مي آيد نفس نفس همان طرف است كه يك جورايي زهره ترك شده.

   بي خيال همه چيز ، فكر مي كني اين چند دقيقه را تا ايستگاه آخر ، يك كمي "گيم بازي" (!) كني؛ جورچين اعداد. رديف اول را درست نكرده اي كه همسفرت موبايل را از دستت گرفته و در سه ثانيه همه پازل را مرتب شده تحويلت مي دهد. از قيافه اش پيداست كه از اون بازي خورهاي حرفه اي است. گردنش هك كمي تيك دارد. ولي بايد به او حق بدهي، طاقت نداشته بازي كُند تو را تحمل كند . باز خدا را شكر مي كني كه يك بازي سنتي ساده انتخاب كرده اي. وگر نه اگر يك كمي ، بازي ، حرفه اي تر بود بايد بي خيال گوشي مي شدي!

   ... قطار را ترك مي كني. توي اتوبوس هم حداقل به 17 نفر بايد جوابگو باشي كه اين چيزهايي را كه همراه داري هر كدام را چند تومان و از كجا خريده اي. البته كار به اينجا ختم نمي شود كافي است دو سه جمله حرف بزنيد. آن وقت است كه بايد شغل ، محل كار ، نوع استخدام اعم از پيمانكاري ، پيماني و رسمي بودن ، آدرس منزل و خيلي چيزهاي ديگر را براي " هم اتوبوسي " عزيز كه فقط 15 دقيقه با تو همسفر است توضيح بدهي!

   ... وارد منزل مي شوي. خوشبختانه تنها كسي كه هيچ چيز از تو نمي پرسد همان همسر گرامي است. چون بلافاصله تمام موجودي جيب هايت را بيرون مي ريزد تا لباس هايت را بندازد توي لباسشويي.

دختر كوچكت دارد چيز مي نويسد. نزديك مي شوي:

دخترم چي مي نويسي؟

دفترش را مي بندد و در حالي كه چشمانش را بسته ، با دلخوري و با صدايي نسبتاً بلند ، مي گويد :

هيچ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1383ساعت 13:29  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |