یه روز یه زنه داشت با دوستش پشت سر مردِ همسایه | که اصلا نمیشناختاش | بد میگف...ت | شب یه خوابی دید: یه دست بزرگ از بالا اومد | و با عصبانیت بهش اشاره کرد.
روز بعدش رفت پیش کشیش تا به گناهاش اعتراف کنه
و پرسید «پُشتِ کسی بد گفتن گناهه؟ | من کار اشتباهی کردم پدر؟»
کشیش گفت «آره | تو به راحتی خوش نامیِ اون آدم رو لکه دار کردی»
زن به کشیش گفت «من واقعا متاسفم و میخواهم که خدا منو ببخشه»
کشیش بهش گفت «به این سرعت که نمیشه | برو خونه | یه بالش بردار | و برو روی پشت بوم | با چاقو پارهاش کن | و برگرد اینجا»
زن رفت خونه | بالشاش رو از روی تخت و چاقو رو از توی کشو برداشت | و رفت
بالای پشت بوم کنار دودکش | اونوقت با چاقو بالش رو تیکه تیکه کرد | و
برگشت
کشیش پرسید «بالش و چاقو رو برداشتی؟»
زن گفت «بله»
کشیش پرسید «نتیجه چی شد؟»
زن گفت «هرچی پَر توی بالش بود پخش شد رو هوا»
کشیش گفت «حالا برگرد و برو تمام اون پَرها رو جمع کن»
زن گفت «غیر ممکنه! | من نمیدونم پرها کجا رفتن | یه سریشون رو هم باد برد»
کشیش جواب داد «این همون شایعه ست»*
---------------------* فیلم تردید (Doubt) | کارگردان: جان پاتریک شنلی
با تشکر از جناب دهباشی عزیز
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 8:4 توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی
|