تبليغاتX
و یکی گفت: راهی را برویم که حتما برسیم - حکایت شیخ و زن همسایه که به اندرونی شیخ ظاهر گشته و مرشیخ را مدیریت بحران طلب نموده
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی

شیخ را وقتی فراغتی حاصل گشته، در اندرونی با اهل و عیال به تناول میان وعده مشغول و تماشای جعبه جادو همی نمود. ناگاه زن همساده پریشان موی و برافروخته روی ، چون گرداب ساحلی بندر اورای جاپون آرامش اندرونی و ایضا بساط چیس پنیر و ماست موسیر شیخ را برهم زده.

زن همساده را مر عیال شیخ به توسل نذر و نیاز و ذکر و درکتاب ساکت کرده و علت پریشانی پرسیده.

زن همساده بانگ برآورد که:

فلان کس را دیدم که با همسرم قلیان معسل تفاحین استعمال کرده و در پس پرده او با رئیس شرکت و دوستان ناباب قرار تور سیسخت نهاده و عن قریب برنامه آنتالیا کان لم یکن تلقی نموده و عزم مالیزیا کرده ،با کم از 1000 نفر در ارتباط بوده و به ایشان از زن و مرد و پیر و جوان ، هر ساعت ابراز محبت نموده و چه بسا بر ایشان سقلمه زده ، قرار آب پاشی نهاده و رگ غیرت از کف نهاده و از برای دختران نامه دوستی و تبریک تولد فرستاده و همه از من نهان داشته که در اتاق به مدیریت ریسک پروژه مشغول بوده و مطالعه "پی -ام-بوک" می کنم و کسی مزاحمت ننماید.


شیخ دندان به هم سابیده و از اوضاع جاریه انگشت تعجب به دهان گرفته و ای بسا با دست بر آن یکی دست کوفته که :

خواهر! تو خود این همه اینفورمیشن از کجا بدین دقت جمع نموده اگر راست می گویی؟

زن همساده برگشته و گفته:

از فیس بــوک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 12:30  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |