تبليغاتX
و یکی گفت ... - دوست جديد

و یکی گفت ...

... و یکی گفت : راهی را برویم که حتما برسیم

دوست جديد

سلام
مطلبی که در ادامه می خونید متن یک انشاست از قلم یک دوست جدید و عزیز به نام محمد احمدی پسر همکار عزیزم آقای اسماعیل احمدی که تو اداره کل سوختگیری هواپیمایی کشور با هم همکاریم. معلم آقا محمد ، سر کلاس ازشون خواسته که با موضوع " فلسطین" یک انشا بنویسن. محمد هم سر کلاس اینو نوشته و به معلم داده. منم از دست آقای احمدی گرفتمش تا تو وبلاگ بیارمش. راستی محمد عزیز کلاس چهارم ابتداییه. براش آرزوی موفقیت داریم:

برادر کوچکم
سلام ، سلامی به اندازه ی دریاهای کشورم و به بلندی کوه های وطنم.
برادرم دیشب با برادرانت فریاد زدم ، همگام با شما دویدم . لحظه به لحظه با شما سنگ پرتاب کردم ، تیر خوردم و داغیِ خون را حس کردم.
همراه با مادرت گریستم . آری دیشب در تلویزیون دیدم که بر شما چه گذشت. ماردم می گوید : خدا خانه ی ظلم را خراب کند و من هم می گویم : آمین.
در لحظاتی که من همراه خانواده ام در محیطی گرم ، شام می خوردم صدای غرش تانک ها و بمباران هواپیماها به گوش تو می رسید. من می خندیدم و تو گریه می کردی. پدرم مرا بوسید و انگشتان دردناک پدر تو در هم پیچیده می شد . گریه های مادرت در آن لحظه که در اوج خوشحالی بودیم ما را از خود بیزار کرد.
بر تمام ظالمان زمانه در همه جای دنیا لعنت فرستادیم.

به امید روزی که بمباران به گلباران تبدیل شوند و در صلح و دوستی باشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 8:35  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |