|
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی
|
شیخ را ضرورتی درگفت. حاجت خویش به پیر بـُرد
پیر گفت: من خودم تا بدین مرتبت رسیدم اقل کن هفده بار دچار ضرورت درگرفتگی شده و هربار حاجت خویش به جایی عرضه نموده ام که نه خاک منت سوال بر من نشسته و نه زحمت مردمان بر گرده و گردنم مانده. تو را نصیحتی کنم که از منت خلق در امان مانی.
شیخ زانوی غم را از محنت بغل رهانیده و بی فاصله پوزیشن را از حالت چمباتمه به حالت مودب تری بدل کرده و عرضه داشت: خب؟
پیر ، دستان را که به شیوه ای خلاف عادت مردمان به کتابت مشغول بود جداکرده و او را گفت: نشانی اش را در این پته برایت مکتوب کرده ام. حال برو که مراد دلت را یافته و حاجتت از هر حیث برآورده شده. برو و بقیت عمر را به شادی هدرکن.
شیخ رسم ادب بجا آورده و به لمحه بصری صحنه را خالی نموده، در میانه راه ، پته را بازکرده مگر دستنوشته پیر را خوانده و بقیت راه را عوض ناله جامه دران در بیات ترک با چهارمضراب مخالف چهارگاب سرکند.
خلق شیخ را دیدند که نعره ای بزد و چنان سر بر جدول خیابان زده تا از هوش برفت.
کسی دلش به رحم آمده و جماعت موبایل به دست را از حول شیخ کمی دور کرده به هر ضرب و زور پته را از دستان شیخ جداکرده تا مگر علت بی خودی شیخ را دریافته و از ماجرا سردربیاورد.
او هم نعره ای زده و از هوش برفت.
و بدین سان هر کس گوشی موبایل به دست دیگری سپرده و نعره ای برآورده چنان که پزرگراه
جلال آل احمد بنکل بند آمده و هلی کوپتر امداد از سمت اکباتان برخواسته و 110 پشت ترافیک
امیرآباد قفل شده و هکذا.
درخبر است که پته خوان آوردند تا دستخط پیر را به زبان
مردمان اینترپریت نماید حالیکه نه 110 آن را توانست خواند و نه دیگری.
از این روست که به عنوان دانای کل داستان واردماجرا شده و عرض می شود که نصیحت پیر
مر شیخ را کلمه ای به زبان انجلیزی بوده به شرح زیر:
http://google.com