تبليغاتX
و یکی گفت: راهی را برویم که حتما برسیم - و دخترک بینا شد!
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی

یاد بیدمجنون مجید مجیدی افتادم بی هوا.  نمی دونم خالق اصلی این داستان قدیمی کیه اما ... بهتره... نه فکر می کنم هیچ شرحی نیاز نداشته باشه. 


دخترک نابینایی که یک دوست پسر داشت ! همیشه می گفت :

اگه من میتونستم ببینم ... اگه چشم داشتم ... هرگز تو رو ترک نمی کردم ...

و پسرک خوشحال بود ...

یه روز ، یه نفر پیدا شد و چشمهاشو به دخترک داد ...

... ... و دخترک بینا شد ...

پسرک رو دید که او هم نابینا بود ...

کمی فکر کرد و گفت :

من نمیتونم با یک فرد نابینا دوست باشم ... پس خداحافظ ... من باید بروم ...

پسرک لبخند تلخی زد و آهسته گفت :

برو ... به سلامت ... اما ...

مواظب چشمان من باش .


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 20:14  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |