فاضل نظری رو کم و بیش می شناسید. شاعری با جسارت ویژه اش در خیال پردازی (!) و نگاه نو و پرداخت دوباره مضامین ساده و تکرارشده. او را به حق می توان یکی از نمایندگان نسل جدید غزل سرایان امروز دانست. "با هر بهانه و هوسی عاشقت شده ست/ فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده ست" یا شعر معروف "از شهر می برند چراغاتی ات کنند" که بیت آخرش با استقبال زیادی مواجه شد " آب طلب نکرده همیشه مراد نیست/ گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند".
او مدتی مسوول حوزه هنری استان تهران هم بود. نمی دانم همچنان هست یا خیر. با این حال غزل جدیدی از فاضل خوندم که واقعا تاثیرگذار بود. جوری که من دست به دیوار گرفتم تا عمق نگاه فاضل رو تحمل کنم. یک دعا و التماس دعا: امیدوارم نسبت به طراحی جلد کتاب هایش حساسیت بیشتری به خرج دهد، چیزی تو مایه های حساسیت قیصر برای "دستور زبان عشق".
همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش
میکشد گمشدگان را به زیارتگاهش
نه در آیینه فهم است؛ نه در شیشه وهم
عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش
به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسیده است به جز دلهره جانکاهش
از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک
ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟
کفن برف کجا؟ پیرهن برگ کجا؟
خستهام مثل درختی که از آذر ماهش
باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
سوره توبه رسیده است به بسم الله اش
فاضل نظری