تبليغاتX
و یکی گفت: راهی را برویم که حتما برسیم - متن کامل دیالوگ های سریال مختارنامه - قسمت سوم - 2
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی

سکانس 8

ابن مسعود : قبول . مویی از خرس کندن غنیمت است.

خیر مدائنی : یعنی ما خرس هستیم حضرت والی؟

ابن مسعود : در مثل مناقشه نیست سلطان سخاوت.

خیّر مدائنی : یک خروار گندم . یک خروار جو به نظر دریادلی چون شما یک تار موست. اجازه می دهید این تار مو را از زکات غله سال آتی کسر کنیم؟

ابن مسعود : به حساب دیون دولتی تان سیاهه می کنم. دیون شرعی را که پیش خور نمی کنند مومن

مختار : هنوز بیدارید عموجان؟

ابن مسعود : داشتیم با حضرات چانه می زدیم که مقداری اذوقه برای لشکریان ساباط فراهم کنیم. تو چه کار کردی جان عمو؟ پسرسعد چیزی اعتراف کرد؟

مختار : بله. درلباس یک زن وارد کوشک شده.

ابن مسعود : یا للعجب! چه حیوانات رذلی!

مختار : واجب شد تا زنانی هم بر دروازه ها بگماریم که زنان را تفتیش کنند. شنیدم همسر امام به کوشک آمده اند.

ابن مسعود : بله. بانو جعده آمده اند. بانوی صالحه و دلسوزی است. سختی راه را به جان خریده و خود را به امام رسانده که تیمارش کند. از بابتی خیالم کمی آسوده شد. باید از بیت امام یکی بر بالینشان می بود.

مختار : می توانم با ایشان ملاقات کنم؟

ابن مسعود : کِی؟

مختار : هم الان.

ابن مسعود : این وقت شب چه لزومی دارد مختار؟

مختار : اشعث بن قیس ، پدر بانو جعده ، و عمر بن سعد با هم رفاقتی دیرینه دارند، هر دو از افراد مورد وثوق معاویه اند. امکان دارد بین آمدن بانو جعده به کوشک سفید و آمدن عمربن سعد ارتباطی باشد

ابن مسعود : استغفار کن مختار. بدبینی زیاد از حد جایز نیست. جعده همسر امام است. راه او از راه پدرش جداست.

مختار : عموجان. من خودم از همین بانوان صالحه و دلسوز یکی در خانه دارم، دخت ثمرة بن جندب. بعضی اوقات خلق و خوی جاهلانه اش دیوانه ام می کند. باید مراقب دوستی خرس خاله ها باشیم.

ابن مسعود : این وقت شب چه دلیلی برای ملاقات بتراشم؟ وقتی آمد بسیار خسته و درمانده بود. شاید الساعه خوابیده باشد. بوببرد به او مظنونی چه؟

مختار : من که نمی خواهم از بانو جعده در مقام متهم بازجویی کنم. باید طوری حرف زد که بانو جعده ما را محرم اسرار بداند و سنگ صبور خویش. او درد دل کند ، من سرّ مگو را خواهم فهمید.

ابن مسعود : حداقل تا نماز صبح صبر کن.

مختار : بسیار خب . چاره ای نیست. صبر می کنم

 

سکانس 9

جعده پس مختار ثقفی شما هستید

مختار : بله بانو مفتخرم که بانو اذن دخول دادند و بنده را به حضور پذیرفتند. به کوشک سفیدمدائن خوش آمدید.

جعده : خوش آمدم؟ خوش آمدن و خوش بودن در دیار بی خردان و نامردمان بهایی معادل جان دارد. آخرین باری که مجتبی را دیدم عرض کردم خوش آمدی سبط پیامبر. خوش باشی! مجتبی لبخندی زد و فرمود خیرت قبول جعده که برایم آرزوی مرگ می کنی.

مختار : کنایه عجیبی است. مرا به یاد فزت و رب الکعبه علی انداخت. کسی که به عالم ملکوت نظر دارد، عالم ناسوت در نظرش حقیر است و ناچیز. حلقه فرشتگان آسمانی کجا و حلقه دیوان و ددان کجا؟

جعده : از جناب فرماندار شنیدم برای امر مهمی به دیدنم می آیید. بگوشیم مختار

مختار : توفیق اجباری شد که در حوادث اخیر، امنیت شهر مدائن و حراست از جان امام به عهده حقیر سپرده شود

جعده : چه کسی شما را مجبور کرده؟

مختار : عمویم، جناب فرماندار. وقتی امام را مدهوش و مجروح به کوشک سفید آوردند. فرماندار مرا احضار کرده ، فرمودند نسل آدمیان معتمد را ملخ زده. من هم ناگزیر شدم لبیک بگویم.

جعده : کسی که جبرا بر مسندی می نشیند میلی به حفظ آن ندارد. کسی که با اکره خدمت می کند بعید نیست که در انجام وظیفه قصور کند. حراست از جان پسر پیامبر تکلیف مردمانی است که با ذوق و شوق و از جان و دل با خدا معامله می کنند

مختار : بلیغ و فصیح سخن می کنید بانو. دلیل اکراهم ترس از شیطان درون است. نمی خواهم نامم در ردیف مردانی سیاهه شود که با ذوق و شوق می ایند تا جان را سرماییه کسب و کار با خدا کنند ، اما سر از دکان حضرت ابلیس در می آورند.

جعده : پیش از این که متولی امور امنیتی شوید چه می کردید؟

مختار : زراعت ، بانو. بعد از جنگ صفین از کوفه به مدائن کوچ کردم و زراعت پیشه ساختم.

جعده : با من چه کار داشتید جناب مختار؟

مختار : حتما می دانید که معاویه برای سر امام هزار دینار شامی و یکی از دخترانش را وعده کرده.

جعده : بله.شنبده ام. وعده وسوسه انگیزی است.

مختار : این وعده کار چاکر را چنان دشوار کرده که خواب و خوراک بر من حرام شده. طرفة العینی غفلتم شیعیان را به غمی جانسوز مبتلا می کند و آبروی چهل ساله تیره و تبارم تباه می شود. چنانچه بانو قصد ماندن در مدائن را دارند تقاضا می کنم در انجام این وظیفه خطیر مرا یاری کنند.

جعده : کور از خداوند دو چشم بینا می خواهد جناب مختار. چه باید بکنم؟

مختار : خیال کنید حتی حشرات این کاخ ماموران دشمنند. خیال کنید نیش زنبور و مگش و پشه این کوشک آلوده به زهر دشمن است. بدون مشورت عمویم فرماندار با احدی دیدار نکنید فقط طعامی را امام بخورانید که از دست عمویم گرفته باشید.

جعده : یعنی خطر تا این حد نزدیک شده؟

مختار : متاسفانه بله. دیشب یکی از جاسوسان دشمن را که با لباس زنان به کوشک وارد شده بود دستگیر کردیم. آدم سرشناس و معتبری است ، به طمع وعده معاویه حتی حاضر شده از مردانگی خود بگذرد. شاید او را بشناسید، نامش عمر بن سعد ابی وقاص است.

جعده : عمر بن سعد ابی وقاص؟

مختار : بله. پسر سردار جهانگشای عرب.

جعده : نفرین بر این چشم تنگان دنیا دوست که شرف و غیرت و مردانگی را کشتند. فکر کردم عرب دینش را بفروشد غیرت وغرور جاهلی اش را نمی فروشد. این زارع دلسوخته امین! در دلم دژی بنا کرده بودم از صبر و توکل و امید ، تو با این خبر ویرانش کردی. برای حسن یک راه بیشتر نمانده. باید خرقه خلافت را تسلیم معاویه کند.

مختار : می خواهید چه کنید بانو؟

جعده : باید با حسن صحبت کنم. باید مجابش کنم که صلح را قبول کند. معاویه که از کفار قریش بدتر نیست. صلح حدیبیه پیامبر با کفار قریش حکایت امروز حسن است با معاویه.

مختار : من باب وظیفه عرض می کنم، شتاب نکنید بانو. ضعف ناشی از خونریزی باعث شده امام نتوانند اخبار ناگوار را تحمل کنند. سخن از صلخح ضربتی است به مراتب مهلک تر از ضربت خنجر بن سنان. یکی دو روز تجمل کنید حالشان بهتر شود.

جعده : خراب شود خانه جهل این جماعت سفله که آروزهایم را حسرت کردند و قصر رویاهایم را ویران. رهایش کنید. تو را به خدا رهایش کنید. معاویه رحیم تر از ان است که بر نوه زخمی پیامبر تیغ بکشد. به خاطر خدا بیش از این حدیث جنگ درگوشش نخوانید.

 

سکانس 10

ابن مسعود : بر اسبانی تیزرو بنشینید چونان که بر باد سوارید. کمتر بخوابید و بیشتر بتازید. مهلت چندانی نداریم. تو به شوش برو و شما به اهواز و شما دوتن هرچه زودتر خود را به عراق عجم برسانید. بی جواب نیایید. یادتان باشد احدالناسی نباید از مقصدتان مطلع شود حتی اهل و عیالتان. خداوند پشت و پناهتان. اما پهلوان کیان . با کاروان اذوقه و علیق خود را به لشکر ساباط برسان و شخصا بر تقسیم جیره نظارت کامل داشته باش که مبادا خدای نکرده حقی ضایع شود. از اخبار مسرت بخش غافل نشو که روحیه سربازان را آباد می کند. کجایی کیان؟

کیان : ابواسحاق امیر. خیلی پکر است. کاش در این بحبوحه تردیدها و تشکیک ها موضوع من و جاریه را مطرح نمی کردید. ابواسحاق امروز ابواساق دیروز نیست.

ابن مسعود : برو کیان. نگران ابواسحاق نباش. ابواسحاق امروز یقینا از ابواسحاق دیروز یک روز بزرگ تر و پپخته تر شده

بانو جعده را دیدی مختار؟ چه عایدت شد جان عمو؟ بگو! بی تابم بدانم

صدای جعده :  مختار تو هم بهتر است به همان بیل و زمینت تکیه کنی. تو و عمویت نمی توانید حریف لشکر مورو ملخ شام شوید. شما خودتان را نجات دهید من شوهرم را نجات خواهم داد

مختار : عموجان ما قافیه را باخته ایم.

ابن مسعود : یعنی چه قافیه را بخته ایم نور دیده؟

مختار : یعنی این که بانو جعده هم مانند عمر سعد سخن می کند. یعنی این که ماموریت دارد تا امام را وادار به قبول صلح کند. یعنی امام حتی در بیت خودش هم غریب است و همراه ندارد. کار از دست شده عموجان. شما که اصرار دارید با شماری قلیل به جنگ لشکریانی بروید که به شماره ریگ ریگزارند و به ثروه خروار خروار طلا و به حیلت لشکریان شیطان

ابن مسعود : سودایی شده ای مختار. هوایی شده ای. بانو جعده جادوگر بوده یا عمر سعد؟ پسرجان! آن ها که در بدر و احد و خندق در برابر رسول خدا لشکر آراستند شمار و حیلت و ثروتشان کم از لشکر شام نبود. بدریون یک به سه بودند در برابر مشرکین

مختار : بله یک به سه بودند اما بودند. دل از دنیا کنده و مشتاق مرگ. انگشت شماری هاشمیان مانده اند و شما و گوش هایتان.

ابن مسعود : با شیعیان عراق عجم و شوش و اهواز تجهیز قشون می کنیم مختار

مختار : عموجان! ما بی خود زور می زنیم. ان هایی که خود را دلسوز پسر پیامبر می دانند برهانی برنده تر از ما دارند ،صلح،  صلح حدیبیه. من اطمینان دارم امام که از بستر برخیزد وادار به صلحش می کنند. پس تا فرصت هست پیس دستی کنید، با معاویه مصالحه کنید.

ابن مسعود : نه. باور نمی کنم که این سخن را از زبان پسری بشنوم که پدرش با غسل شهادت به میدان می شتافت. از من می خواهی یک عمر ارادت به علی را وانهم و معاویه را دریابم؟ آن هم در ایامی که پای برلب گور دارم. هیهات! هیهات! هیهات!  به خدا قسم این حنایی را که بر دستانم می بینی حنای شهادت است. افسوس مختار. تو با این سخنان جگرم را سوزاندی. دلم خوش بود شیر پسر برادرم با شمشیری بران غریوی غران و دلی سرشار از خلوص و ایمان مرا نزد امامم نزد پسر پیامبرم روسفید می کند

مختار : عموجان به خدا سوگند بگویید بمیر کفن می پوشم و درگور می خوابم اما دلم نمی خواهد که کوشک سفید مدفن عمویم شود بدون ان که از مقاومتش منفعتی برده باشد. باور کنید مقاومت ما تاثیری در سرنوشت جنگ نخواهد داشت. صلح قطعی است. معاویه هم امام را نخواهد کشت. او به خاطر بقای دولتش هم که باشد هرگز خودش را بدنام نمی کند.

ابن مسعود : عجب کشفی کردی. برو مختار. برو. زاین پس مرا به شمشیر و تدبیر تو نیازی نیستو خدابخواهد این بار را یک تنه تا عرش می کشم

 

سکانس 11

جارچی : ایهاالناس حمد و سپاس خدایی را که کرد گره از کار امت باز. مسلمین شدند از جنگ خلاص. معاویة بن ابی سفیان پیمان صلح بستند.معاویه خلیفه شد و حسن بیعت کرد. ای مردم مدائن به گوش! ای مردم مدائن به هوش! جنگ تمام شد. معاویة بن ابی سفیان پس از شور مصالحه کردند. حسن خرقه نهاد و معاویه خلیفه شد.

 سکانس 12

ابو نصیر : هنوز دندان به هم می سایی؟ خلیفه بخشیده تو نمی بخشی؟

بهرام : بذل و بخشش خلیفه ماها را اسیر کرده و شما را دلیر.

ابو نصیر : خطر در کمین همه بود رنگرز یاغی. خدا را شکر که مدائن به قاروره های رومی و کژدم های ارباز شامی گزیده نشد.حسن با صلحش خدا را خوشحال کرده نادان.

بهرام : صلح حسن با معاویه عجم کشی بود درازگوش

ابو نصیر : سسسسس! آهسته دیوانه! این سخن احامره است

بهرام : این سخن مریدان علی است

ابو نصیر : من ابونصیرم کچل. تاجر نخی که تو رنگ می کنی. صلح حسن و معاویه به نفع همه مسلمین بود جز احامره که ذاتا عرب ستیزند و دمشان را به دم مریدان علی گره زده اند تا در پناه عقاید علی دوستانه عرب کشی کنند.بهرام! تو ندانسته زبان این جماعت زیانکار شده ای. من و تو همشهری هستیم و همسایه. هرچه تو رنگ کنی من خریدارم. گره پیشانی باز کن مرد. حیف نیست با هم دشمنی کنیم؟

سکانس 13

مختار : ذربی!

ذربی : بله مولاجان

مختار : بیا بر خرمن کوب بنشین. بپا! مراقب باش

مختار : آمدی جنگجوی پیرپسر آواره؟

کیان : همه چیز تمام شد مختار. تمام آرزوهایم حسرت شدند و دود.

مختار : چشمانت عین دو پیاله خون شده اند.

کیان : به خدا قسم مرگ گواراترم بود. کاش مرده بودم و این همه خفت را نمی دیدم. این که امام پذیرفت صلح نامه نبود ، ننگ نامه بود ننگ نامه بود.

مختار : عاقبت حضرت ابلیس تو را هم به زانو در اورد. دیو خشم کفرخوانت کرده کیان. لگام سرکش احساساتت را بکش . عاقل باش. بیا. بیا دمی بیاسای. مجتبی چاره ای نداشت جز پذیرش صلح

کیان : دروازه شهادت باز بود مختار. ما می توانستیم با خونمان پسر ابوسفیان را رسوا کنیم

مختار : تو هم مثل عمویم اشتباه می کنی کیان. خود کشی فعلی است حرام. پسر پیامبر مبرا از خطاست مرتکب فعل حرام نمی شود. من یقین دارم که مجتبی می دانست که خونش حقانیت او و دینش را تضمین نمی کند. او یقین داشت با ریخته شدن خونش دشمن رسوا نمی شود. ارزنی به رسوایی معاویه امید داشت هرگز زیر بار این صلح نمی رفت. معاویه چرا رسوا شود؟ نماز نمی خواند؟ روزه اش فوت می شود؟ حجش قضا می شود؟ آشکارا فسق و فجور می کند؟ هوم؟ کدام؟ همین خا برای فریب عوام الناس کافی است. زاین پس شمشمیر را غلاف کن و به جایش بیل بردار. خواهی دید با بیل زدن هم می توان به بهشت رسید

 

سکانس 14

صدای راوی : پیمان صلح بین حسن بن علی علیه السلام و معاویة بن ابی سفیان بسته شد که به گواهی تاریخ شامل پنج اصل اساسی بود و مهم ترین و اولین اصل آن موروثی نبودن حکومت پس از معاویه بود. معاویه طبق این سند معتبر متعهد شد که جانشینی پس از خود برای حکومت تعیین نکند.

 

سکانس 15

کشتی هایت غرق شده گلم؟

جاریه : دلواپس مختارم خاله.

چرا؟ مختار که همه جوره تسلیم شده خاله

جاریه : هنوز با عمر آشتی نکرده.

آشتی نکرده بود راضی نمی شد تو به نکاح عمر درآیی.

جاریه : مجبور شد خاله. زنجموره های من و ناریه باعث شد که راضی شود. قلبا از عمر متنفر است . می خواهد سر به تنش نباشد

خطبه عقد را که بخوانند عمر و مختار قوم و خویش می شوند کینه ها همه می میرند. به جای اخم ، چشم خمار کن تا دل و دین عمر را زیر و رو کنی

جاریه : می ترسم غرور مختار زخمی شده باشد خاله. مختار غرورش خراش بردارد خانه خرابمان می کند

مختار وقتی ترسناک است که شمشیر به کف داشته باشد. مختار بیل بردوش آزارش به مورچه هم نمی رسد

جاریه : خدا از زبانت بشنود خاله

 

پایان قسمت سوم

متن کامل دیالوگ های سریال مختارنامه

تهیه و تنظیم (برگردان از نسخه پخش شده از سیما ) : اسماعیل غلامی حاجی آبادی

 لینک های مرتبط:

متن کامل دیالوگ های سریال مختارنامه - قسمت سوم -1

متن کامل دیالوگ های قسمت دوم سریال مختارنامه - 2

متن کامل دیالوگ های قسمت دوم سریال مختارنامه -1

متن کامل دیالوگ های سریال مختارنامه - قسمت اول -2

متن کامل دیالوگ های سریال مختارنامه - قسمت اول -3


توضیح :

این مجموعه ، فیلنامه سریال مختارنامه نیست. صرفا دیالوگ های این مجموعه تلویزیونی فاخر است که به جهت زیبایی های بسیار این اثر ماندگار هنری و تاریخی ، برای علاقمندان منتشر می شود.

درصورت استفاده از متن موجود ،منبع و نام تهیه کننده را حتما ذکر بفرمایید. با تشکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 0:36  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |