شعری از رضا شیبانی
مادر سلام! آمدهام بعد سالها
انگار انتظار تو را پير كرده است
زود است باز اين همه پيري براي تو
شايد منم كه آمدنم ديركرده است
مادر مرا [ببخش!] اگر دير آمدم
جايي كه بودم از نفس جاده دور بود
آماج سنگ حادثه بودم ولي شگفت
آيينه شكسته من پر غرور بود
ديرينه سال بود كه در دور دستها
يك سرزمين به گرده من بار درد بود
در من كسي شبيه يلان حماسهساز
بيوقفه با زمين و زمان در نبرد بود
ديرينه سال بود كه سرپنجههاي من
چنگال بسته بود به حلقوم خاك سرد
تا مغز استخوان مرا خورده بود خاك
تا مغز استخوان مرا خورده بود درد
قصد تو را زمين و زمان كرده بود و من
تنها براي خاطر تو اين چنين شدم...
... كه چنگ بر گلوي زمين و زمان زدم
يك عمر استخوان گلوي زمين شدم
مادر! مرا ببخش اگر دير آمدم
يك مشت استخوان شدنم طول ميكشيد
تا ارتفاع شانه مردان شهرمان
از دست خاك پر زدنم طول ميكشيد
.....
مادر نمير!...زندگي من از آن تو!
مادر نمير!...زندگي از آن ميهن است
بعد از من آفتاب تو هرگز مباد سرد!
بعد از من آسمان تو هرگز مباد پست!..