میدان ورودی دزفول از سمت جاده "بن جعفر" 1 خیبر نام داشت. بعدها شد خلیج فارس. به هر حال زور خلیج فارس به خیبر چربید. قبلن ها این میدان هم نبود تا حوالی سال 72 که ساخته شد. خیلی ها (!) هم از ان خاطره ها دارند که فعلا بماند.
مجتمع امام خمینی اتنهای خیابان خیبر بود. خیابانی که یک سرش می شد مجتمع ، و یک سرش می شد همین میدان خیبر و دیگه سر دیگری نداشت. چون قرار بود این خیابان بعد از میدان تا یک جاهایی ادامه پیدا کند و هنوز همین جور مانده ، با آن تابلوی "ریختن زباله های ساختمانی اکیدا ممنوع". آن سال ها، میدان پر بود از گل های میخک و شاه پسند و ما که بعد از ظهرها دوری میدان می ایستادیم متظر "ماشین" تا به شهرک برویم، گاهی شاخه ای می چیدیم. الان هم از این یارو درخت های آمریکایی کاشته اند- تنها درختانی که در گرمای خوزستان دوام می آورند و اتفاقا خیلی زیبا هم هستند و دردسرهای "مورد" را هم ندارند برای هرس ، اما خوب خیلی تب رشدکردن زیادی دارند و هی باید به آن ها رسید-.
سال تحصیلی 74-73 ، سال اول دوره متوسطه من بود. معماری ، نقشه کشی و گرافیک هم رشته های اصلی مجتمع بود. کادر آموزشی درست درمونی هم داشت. از آقای سیدعنایت الله نوری زاده ( با آن امضایی که دوست می داشتم ) و آقای نمدک ( که سال ها پیش . زمانی که ابتدایی بودم وصفش را شنیده بودم ) و حاجی عبداللهی گرفته تا مربی پرورشی بی نظیری چون جناب مسعود علیزاده. به هر حال اون یک سال خیلی چسبید تو مجتمع.
سه شنبه 24 آبان بود که مثل روزهای دیگه به قول خودمان "سر فلکه" منتظر "ماشین" بودم. ( داستان این انتظار ها هم به جای خودش نوشتنی و شنیدنی است ) . بارون هم نم نم می بارید. فکر کنم از اون کاپشن های "سیلور" معروف تنم بود. یا شاید هم نبود.
از دور دیدم رنوی "مشهور" حاج فریدون داره میاد. شاید کسی نبود توی شهرک که دست کم یک بار این رنو را نرانده بود. چه بسیار بودند کسانی که رانندگی رو با اون یادگرفتند. دو سه باری هم تو جاده اهواز "جام" کرده بود. به هر حال خوش فرمون بود ، هرچند که برای جانبازان نخاعی طراحی شده بود.
برادرم و خانمش ، مادرم و مادر خانم برادرم توی همین رنوی نقره ای رنگ بودند. ولی این یکی از بهترین "ماشین" هایی بود که من باهاش سوار می شدم به قصد "شهرک". اون روز ، مهمون عزیز و دوست داشتنی دیگه ای هم با اون ها بود که هنوز تو زندگی ش نه بارون دیده بود ، نه ستاره و نه ماه ، چون هنوز چند ساعتی نبود که به دنیا اومده بود.
الان کوثر عزیزم 16 ساله است. که مثل برادرش - مهدی 9 ساله - وبلاگ نویس شده. وبلاگی با عنوان " گنجشک" گنجشکی کوچک و بی آزار که ...(!؟)
خیلی جالب بود. همین الان فهمیدم او دانش آموز رشته معماری است. دوری است دیگر. خبر ها دیر می رسند
لینک به وبلاگ کوثر غلامی حاجی آبادی
1 - جاده دزفول - شوش که بقعه حضرت محمد بن جعفر بن ابیطالب - داماد ( شوهر ام کلثوم ) و پسرعموی امام علی علیه السلام - در 5 کیلومتری آن قرار دارد
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 23:59 توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی
|