تبليغاتX
و یکی گفت: راهی را برویم که حتما برسیم - خوش آمدی عزیز
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی

سلام

نمی دونم چند ساله که داری این راه رو می ری و میای. از خستگی که نمی شه باهات حرف زد. آخه شما و خستگی؟!

خیلی دوس دارم بدونم از کی راه میفتی که این روزا می رسی؟ چند نفر آدم داری؟ آخه این همه خوبی ، مگه می شه؟ درختا باهات نسبت فامیلی دارن ، پرنده ها می پرستنت ، گل ها عاشقتن ، زمین دل تو دلش نیست تا بیای! رودخونه ها چششون به راهته!

فقط ماهاییم که بی خیالیم !

هر چی که زور می زنی ما هم مث درختا و پرنده ها ، ما هم مث زمینا و رودخونه ها ، ما هم مث حیوونا یه کم شعورمون بره بالا ، باز نمی شه!

خودتو خسته نکن ، ما اینیم . این جوریا آدم نمی شیم.

ولی تو رو جون همه بهار نارنجا ، تو رو جون جنگلا ، تو رو جون مادر بنفشه ها ، تو رو ارواح خاک بابونه ها ، تو رو سر جد پرستوها ، یه وقت از پیشم نری ! دق می کنم.

فصل خوب و خوش هرچی خوبیه! از پیشم نرو!

بهار جان ! بیا که بمونی!


قربانت.

الف. شوپلیشک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1388ساعت 1:24  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |