تبليغاتX
و یکی گفت: راهی را برویم که حتما برسیم - حالا پسر! بخند!
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی

دردانه ی سحر!

محمدمهدی رسولی

 

قربان آن قدیم قهقه های نازکت اصغر!

قربان آن غریو خنده های پرندوش تو بگردم من!

 

بابا! صدا از آن همه خنده مانده یک لب ساکت

مینا از آن همه ذوقت کشیده پر ، رفته ست

 

حالا پسر! بخند!

بابا فدات، شن های این کویر مقدر ، از صدای تو مخمل

 

خواهی که از سکوت گونه های تنوری ات ، بسوزد این پیکر

می خواهی از بابا شاباش خنده بگیری ؟ ای گل احمر!

 

مادر نگاه می کند از پشت خیمه های خطر

با خود چه گفت خواهر؟!

 

***

مادر دلش رباب سفیدی است زیر تابش ماه

مادر شبش به آفت عشق های پریش ،

چشمی است مانده در کرانه ی بی کرانه ی راه

لب باز کن به خنده پسر!

آواز کن به کوک رباب و به قرص قمر

 

من حیرتم ،

ببین!

این برق ها که از لب شمشیر می جهد بیرون

این باد گرم که می وزد از گونه های کبود

این آب سرخ که ابر هوا را شمیم کرد

ای های و هوی سپرها و تیر ها

 

این رخت تاول و مشک و هجوم اشک

این قصه های نو

این شعرهای ناب

هیچت به قیمت یک جرعه خنده نیست؟!

 

***

دردانه ی سحرم!

بوی گلوی نازکت از پر سیاوشان بهتر

عطر عفیف گونه ات به عطرهای یمن مهتر

آن تیه های روشن و شفاف چشم هات را قربان!

آن زمزمه که پری به گوش تو آواز می دهد

 

بخند! موزون تر

 

کلیک کنید : متن کامل این شعر از محمدمهدی رسولی

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 15:1  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |