|
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی
|
مطلبی درباره مرحوم جعفر شهری در همشهری ۶/۹/۸۲ یادی از شهری
" ... مسافرهای ما یک مشت پیر پاتال شاخ شکسته سم ساییده بودند که آدم دلش آشوب می شد نگاه تو صورتشان بکند . .. مردم قافله و همسفر پیدا می کنند ما هم قافله و همسفر پیدا کرده ایم ! ... "
"... به قول معروف اگر حاجی هم بود حاجی های قدیم . هر گر و گوری ای که توانسته هفت هشت هزار تومان دست و پا کند به چشم همچشمی های خاله خانم باجی هایش راه افتاده و بدتر از آنها آنهایی که خیال می کنی سیدملک خاتون می خواسته اند بروند . یک مشت بچه جغل بغل را هم به دنبال خود راه انداخته اسباب دردسر مردم را فراهم می کنند. بچه زخم و زیلی ٬ بچه دماغی ٬ بعضی هاشان درست مثل کاظم روزنامه فروش مرحوم که همیشه هفت هشت تا بچه کور و کچل را دنبال خودش راه مینداخت ٬ بعضی هاشان هم که خیال می کنی ته آسمان سوراخ شده همین بچه آن ها افتاده است . و از مکه این فهم و شعور را با خودشان آورده اند که نرسیده ٬ هر جا که پیاده می شوند مثل قحطی زده ها که به انبار جو و گندم هجوم ببرند هجوم به بازار و دکان های آن ببرند و جل و بنجل های عرب ها را یک لا ده لا پول داده ٬ بخرند ... "