|
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی
|
مرتضی حیدری آل کثیر
باران که رفت خاطره را پشت گذاشت
چشم هزار پنجره را خشک و تر گذاشت
تا پادشاه خلوت لبخندها شود
تاج هزار آینه ها را روی سر گذاشت
آورد بال پنجره ها را به در کشید
پس فرصت پریدن در را به در گذاشت
آیینه با تمام غمش در رکوع بود
این انحنا به پاکی دیدش اثرگذاشت
آیینه! آه ! قیصرت از جنگ برنگشت
رفت آسمان و پیش تو یک مشت پر گذاشت
آیینه! ناگهانی ات از دست رفت و رفت
سنگ است و جنگ تکه یکسونگر گذاشت
قیصر! ببال پیش خدای خودت ببال
دنیا مجال بال گشودن مگر گذاشت
پاییز هم به نوع خودش منصفانه زیست
هرشاخه ای که رست کنارش تبر گذاشت
هر صبح ، با تنفست از خواب می پرم
روحت به یادگار برایم خبر گذاشت