|
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی
|
شیخ را وقتی فراغتی حاصل گشته، در اندرونی با اهل و عیال به تناول میان وعده مشغول و تماشای جعبه جادو همی نمود. ناگاه زن همساده پریشان موی و برافروخته روی ، چون گرداب ساحلی بندر اورای جاپون آرامش اندرونی و ایضا بساط چیس پنیر و ماست موسیر شیخ را برهم زده.
زن همساده را مر عیال شیخ به توسل نذر و نیاز و ذکر و درکتاب ساکت کرده و علت پریشانی پرسیده.
شیخ را مریدان گفتند: چرا فوتبال همی نمی کنی؟
گفت : تو بگو هیچ گونه ورزش چرا همی نمی کنی؟
گفتند: چرا؟
گفت: از پدرم نصیحتی در گوش است که تا به هوش باشم گرد فراموشی نگیرد. پدر - رضی الله عنه - روزی مرا کناری کشید و گفت: فرزند! تو، یا ورزش از برای قهرمانی و پهلوانی کنی یا از برای مدیریت ورزشی. جنم قهرمانی در تو نمی بینم و رسم پهلوانی هم که سال هاست ورافتاده. می ماند مدیریت ورزشی.
فرماندهان لشکر و نیز تمامی مناصب ورزشی را شماره کن. مادام که شماره فرماندهان از مناصب ورزش افزون است، چیزی به تو نمی رسد.
سپس با دست مبارک ، گوشم را مبالغی حول محور چرخانده، با سُقُلمک مرا اندکی"poke" نموده و فرمود:
برو درس بخوان شاید وزیر نفت شدی.
لختی نگدشته بود که پدر - رحمة الله علیه - نعره ای بزد و از هوش برفت.
شیخ را ضرورتی درگفت. حاجت خویش به پیر بـُرد
پیر گفت: من خودم تا بدین مرتبت رسیدم اقل کن هفده بار دچار ضرورت درگرفتگی شده و هربار حاجت خویش به جایی عرضه نموده ام که نه خاک منت سوال بر من نشسته و نه زحمت مردمان بر گرده و گردنم مانده. تو را نصیحتی کنم که از منت خلق در امان مانی.
شیخ زانوی غم را از محنت بغل رهانیده و بی فاصله پوزیشن را از حالت چمباتمه به حالت مودب تری بدل کرده و عرضه داشت: خب؟
خیلی یوغور بودن. گردنایی به این هوا ...! تبر می زدی شکسته نمی شد لامصب. کلی آدم رنگ و وارنگ که تازه وسط دعوا به هم رسیده بودن.
جوونای محل هم تو خونه جمع بودن.کارد می زدی خونشون نمی اومد.
با این سروصداها کسی شک نداشت که به زودی وارد خونه می شن، با دست های پُر. اونی که هیچی نداشت ، دست کم چاقو و قمه داشت.
تا یکیشون
خواست صداشو بلندکنه ، دختر فریاد زد :
به مادرم
قسم ! پاتون به داخل این خونه برسه ،روزگارتون سیاهه.
با یه
جسارتی گفت که مو به تن آدم سیخ می شد. و چه قدر شبیه مادرش شده بود وقتی فریاد
کشید.
اسم
"مادر" دل همه رو تکون داد ، اما اون لات و لوت ها گوششون بدهکار دلشون
نبود. خون جلو چشماشونو گرفته بود. چه بهونه ها که تراشیده بودن. اما تفنگ و
کلنگ که نمی تونست ابزار خوبی برا خاطرخواهی باشه.
در که شکست وارد خونه شدن.
دری که هیچ وقت بسته نبود. خونه ای که هیچ صدایی ازش بلند نبود ، جز خنده
ی مهموناش.
خنده بچه ها
که از آب تنی رودخونه عین گنجشک آب کشیده زیر
سایه هاش ولو می شدن.
خنده اونایی که شب ها روی تخت های چوبی ،چایی شون رو
با لبخند همدیگه
شیرین می کردن.
خنده یکی از اون اراذل بلند شد و داد زد : حمیرا !
خون خون جوونا رو می خورد. آبادی شهرشون از اون خونه و اون محله بود و چرخ آسیاب ها با صدای پای چشمه هاش می چرخید. نمی تونستن ببینن داره می افته دست یه آدم بی کله؟
یکی از جوونا به دختر نگاهی کرد و گفت : یه قولی ؟
دختر هم
پلکاش رو هم گذاشت.
جوون که دندون
به هم می سابید گفت : فقط به مادرت بگو من رو هم تو پر شالش جابده.
چند لحظه بعد ، صدای کِل زدن های مادر ، قلب مردم شهر رو به تپش انداخت.
یکی دیگه از جوونا هم رفت و سینه سپر کرد که تا من زنده م نمی ذارم چشمتون ، خاک این خونه رو آلوده کنه.
و بعد ، فریادش تو کوچه پس کوچه های دل شهر و تو خونه های خالی محله پیچید.
اثری از سروصدای زندگی نمونده بود. فقط صدای پای اون اراذل بود که هر کدومشون پی چیزی می گشت. هرچی هم بود یا برا بُردن بود یا برا ازبین بردن.
راهی برا جوونا نمونده بود ، جز موندن. به شهر خبر رسیده بود اما نمی دونم چرا کسی نمی رسید.
آخرین فریاد یکی دیگه از اون جوونا که داشت سرعت رسیدن اونا به دختر رو کندتر می کرد دل آسمون رو تکون داد.
و فقط دختر بود که می تونست بقیه رو دلداری بده. عین یه شیرزن ، عین خواهر همزادش، عین مادرش.