تبليغاتX
و یکی گفت: راهی را برویم که حتما برسیم
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی

توجه توجه ! شنوندگان عزیز!

صدایی كه هم اكنون می شنوید آژیر قرمز یا وضعیت خطر است...


یادتون می آد؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 18:10  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



لینک همین مطلب در روزنامه فرهنگ جنوب 28 و 29 شهریور 1389

http://shooshan2.com/farhangdaily/89-06/29/3.PDF

http://shooshan2.com/farhangdaily/89-06/28/3.PDF

لینک در پایگاه خبری شوشان : http://shooshan.ir/default2.asp?id=1267271436&template=88

>> بازتاب این نوشته در روزنامه کیهان 11 مهر 89 با اندکی (!؟) تصرف و تلخیص


پس از هر انتصابی در این مملکت کلی پیام تبریک صادرمی شود که انصاب شایسته شما را به سمت ... تبریک می گوییم. اما من نمی دانم این همه مسوول شایسته(!) چرا خروجی کارشان اینقدر ناشایست است.


کسی که یک بار هم گذرش به خوزستان افتاده باشد می تواند درک کند که بازسازی این استان انگار در آخرین اولویت مسوولین قراردارد. نمونه بارزش وضع جاده های این استان است که برخلاف تلاش های همه دولت ها و هزینه هایی که در این رابطه شده،  هنوز سروسامانی نگرفته. دلیلش هم این است که کار دست کاردان نیست. بحث در این باره زیاد است که باید حضور داشت و زندگی کرد تا مشکلات همه روزه مردم را با این جاده ها دید.

آقایان بی لیاقت وزارت راه و ترابری و آقای مدیر کل راه و ترابری استان خوزستان!

هیچ وقت شده پای درد دل صدها خانواده بنشینید که جوانانشان را فقط به خاطر مشکلات جاده های این استان از دست داده اند؟ بی احتیاطی ها به جای خود. کسی انکار نمی کند اما هیچ وقت پرسیده اید که چرا صادق حیاتی ، امین میرزایی عزیز ، رضا آرام فر ، و ده ها و صدها جوان و نوجوان این خاک همه را داغدار کردند؟ 

داغداری این قوم ، البته به میزان همبستگی و وابستگی شان به همدیگر به مراتب بیشتر است از آنچه شما فکر می کنید. با هر حادثه تا مدت ها لبخندی بر لب کسی پیدانمی کنید.

ای آقایانی که هیچ وقت عرضه عذرخواهی نداشته اید! با شما هستم

تا کی ما باید خون بدهیم؟ پای چه؟ اصلا کسی دیده مردمی خون جوانانشان را بهند تا سال ها بعد جاده ای اصلاح شود؟!

از میان مردم حاشیه این جاده کسی نیست که از هر تکه این جاده پر مخاطره شوش - دزفول خاطره غم انگیزی نداشته باشد. یکی همکلاسی اش را از دست داده، یکی دوستش را ، یکی تنها فرزندش را ، یکی برادرش را و همین دو سه روز پیش همه ما دو برادر کوچک و یک خواهر عزیزمان را از دست دادیم


آهای آقایانی که عین خیالتان نیست! من نمی دانم خودتان وقتی در این جاده ها هستید به چه فکر می کنید؟!

اوایل همین هفته و در شب عروسی یکی از آشنایان ، دو پسر و یکی از خواهر زاده های یکی از اهالی شهرک شهید محمد منتظری در اثر ندانم کاری ها شما ... .

این را هم بدانید چند سال پیش در همین جاده ، فرزند دیگر این خانواده از دست رفت.

نشانی را هم یادداشت کنید به درد فردایتان می خورد: جاده شوش- دزفول . بعد از چهار راه شهید منتظری . نرسیده به آوج . پل معروف به پل سبز که به تازگی عریض شده ولی به اندازه افتادن یک وانت به داخل کانال ، وسطش خالی است.

البته من به خودم می بالم که مردمی در آن نزدیکی زندگی می کنند که اگر به دلیل بی دقتی ، بی لیاقتی ، بی وجدانی و نادانی شما اتفاقی برای کسی می افتد تا پای جان در کنارش می مانند و به یاری هم می شتایند که اگر این روحیه بی نظیر مردم نبود ، معلوم نبود آمار کشته شدگان ندانم کاری های شما به کجا می کشید.

معذرت خواهی پیش کشتان، دست کم از این به بعد چاره ای بیندیشید.

از این به بعد وقتی دارید برای وزارت گزارشتان را می نویسید ، این را هم بنویسید که چند نفر در این جاده های تحت نظارت شما جان باخته اند. و بنویسید که ما به عزای مادران و پدران داغداری رفتیم که برای بهتر شدن وضعیت این استان خون فرزندشان را نثار کرده اند. خانواده ای که همه فرزندانش به خاطر بی لیاقتی شما  از بین رفته اند. خوزستانی ها انگار همیشه باید خون بدهند تا انتصاب های شایسته (!) شایسته تر شود.


-------------------

این حادثه بسیار دردناک و جانگدار رو به برادران عزیز هوشنگ میرزایی ، غلامعلی ولیزاده ،خانواده های میرزایی و ولیزاده و همه مردم عزیز شهرک تسلیت عرض می کنم. مردمی که رفتارشان یک کلاس بزرگ همدلی و یکدلی است.

و من افتخار می کنم که یکی از اهالی آن خاکم.


توضیحات بیشتر از زبان شاهدان عینی :

دو روز پیش و در حین مراسم عروسی در شهرک منتظری دزفول یک خانواده با شادی و شور سوار بر خودروی پراید خود شده و به کاروان دنبال عروس و داماد پیوستند اما غافل از اینکه حادثه ای عجیب و دردناک و جانسوز در انتظارشان است! 


در جاده دزفول-شوش حدفاصل بین چهارراه شهرک منتظری و چهارراه آوج کانال آب تقریبا بزرگی وجود دارد که پلی بر روی آن معروف به پل سبز است (پل سوز) متاسفانه بر اثر سهل انگاری پیمانکار مجری طرح نوسازی و گسترش پل به مقدار تقریبی 2 متر دقیقا وسط پل خالی است! بدون هیچ حفاظی! و یا هشدار و یا تابلویی هیچ چیز وجود ندارد.

خودروی پراید مذکور به طور عجیبی از این فاصله به درون کانال پرت می شود و از قضا آخرین خودروی کاروان نیز بوده که کاروان عروسی متوجه حادثه نمی شود و مرد خانواده به هر شکل خود و همسرش را از آب بیرون می کشد با داد و فریاد زن و مرد اهالی باخبر می شوند، مرد دوباره تن به آب می زند و ظرف 15 دقیقه چند صد نفر خود را به محل حادثه می رسانند و خلاصه قیامتی بر پا می شود اما چه فایده که دو فرزند پسر و جوان حدود 20 ساله خانواده و یک دختر خانم 18 ساله قبل و بعد از بیرون آمدن از آب جان به جان آفرین تسلیم می کنند.

عجیب بودن حادثه از این بابت است که بنا به گفته همه باید راننده خیلی حرفه ای باشد که بتواند خودرو را بدون برخورد به کناره پل داخل آب ببرد شاید 1 سانت اگر این شکاف کمتر بود با برخورد خودرو به پل کسی کشته نمی شد!!!!!


حال سوال اینجاست که چه کسی جواب گوست؟؟؟

توضیحات از http://forum.online-dl.com/showthread.php?p=154063#post154063  است که توسط آقا محسن عزیز مدیر انجمن wordpress نوشته شده.

>> بازتاب این نوشته در روزنامه کیهان 11 مهر 89 با اندکی (!؟) تصرف و تلخیص


لینک همین مطلب در روزنامه فرهنگ جنوب 28 و 29 شهریور 1389

http://shooshan2.com/farhangdaily/89-06/29/3.PDF

http://shooshan2.com/farhangdaily/89-06/28/3.PDF

لینک در پایگاه خبری شوشان : http://shooshan.ir/default2.asp?id=1267271436&template=88


نقل قول در سایت ایران ماهواره : http://forum.ir3at.info/showthread.php?p=176166

+ نوشته شده در  جمعه 26 شهریور1389ساعت 16:34  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



ابتدای هرچه انتها خداست
انتهای هرچه ابتدا، علی



شهرام شکیبا / بیتی از یک غزل

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 17:0  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



میدان ورودی دزفول از سمت جاده "بن جعفر" 1 خیبر نام داشت. بعدها شد خلیج فارس. به هر حال زور خلیج فارس به خیبر چربید. قبلن ها این میدان هم نبود تا حوالی سال 72 که ساخته شد. خیلی ها (!) هم از ان خاطره ها دارند که فعلا بماند.

مجتمع امام خمینی اتنهای خیابان خیبر بود. خیابانی که یک سرش می شد مجتمع ، و یک سرش می شد همین میدان خیبر و دیگه سر دیگری نداشت. چون قرار بود این خیابان بعد از میدان تا یک جاهایی ادامه پیدا کند و هنوز همین جور مانده ، با آن تابلوی "ریختن زباله های ساختمانی اکیدا ممنوع".  آن سال ها، میدان پر بود از گل های میخک و شاه پسند و ما که بعد از ظهرها دوری میدان می ایستادیم متظر "ماشین" تا به شهرک برویم، گاهی شاخه ای می چیدیم. الان هم از این یارو درخت های آمریکایی کاشته اند- تنها درختانی که در گرمای خوزستان دوام می آورند و اتفاقا خیلی زیبا هم هستند و دردسرهای "مورد" را هم ندارند برای هرس ، اما خوب خیلی تب رشدکردن زیادی دارند و هی باید به آن ها رسید-.

سال تحصیلی 74-73 ، سال اول دوره متوسطه من بود. معماری ، نقشه کشی و گرافیک هم رشته های اصلی مجتمع بود. کادر آموزشی درست درمونی هم داشت. از آقای سیدعنایت الله نوری زاده ( با آن امضایی که دوست می داشتم ) و آقای نمدک ( که سال ها پیش . زمانی که ابتدایی بودم وصفش را شنیده بودم )  و حاجی عبداللهی گرفته تا مربی پرورشی بی نظیری چون جناب مسعود علیزاده. به هر حال اون یک سال خیلی چسبید تو مجتمع. 

سه شنبه 24 آبان بود که مثل روزهای دیگه به قول خودمان "سر فلکه" منتظر "ماشین" بودم. ( داستان این انتظار ها هم به جای خودش نوشتنی و شنیدنی است ) . بارون هم نم نم می بارید. فکر کنم از اون کاپشن های "سیلور" معروف تنم بود. یا شاید هم نبود.

از دور دیدم رنوی "مشهور" حاج فریدون داره میاد. شاید کسی نبود توی شهرک که دست کم یک بار این رنو را نرانده بود. چه بسیار بودند کسانی که رانندگی رو با اون یادگرفتند. دو سه باری هم تو جاده اهواز "جام" کرده بود. به هر حال خوش فرمون بود ، هرچند که برای جانبازان نخاعی طراحی شده بود.

برادرم و خانمش ، مادرم و مادر خانم برادرم توی همین رنوی نقره ای رنگ بودند. ولی این یکی از بهترین "ماشین" هایی بود که من باهاش سوار می شدم به قصد "شهرک". اون روز ، مهمون عزیز و دوست داشتنی دیگه ای هم با اون ها بود که هنوز تو زندگی ش نه بارون دیده بود ، نه ستاره و نه ماه ، چون هنوز چند ساعتی نبود که به دنیا اومده بود.

الان کوثر عزیزم 16 ساله است. که مثل برادرش - مهدی 9 ساله - وبلاگ نویس شده. وبلاگی با عنوان " گنجشک"  گنجشکی کوچک و بی آزار که ...(!؟)

خیلی جالب بود. همین الان فهمیدم او دانش آموز رشته معماری است. دوری است دیگر. خبر ها دیر می رسند


لینک به وبلاگ کوثر غلامی حاجی آبادی


1 - جاده دزفول - شوش که بقعه حضرت محمد بن جعفر بن ابیطالب - داماد ( شوهر ام کلثوم ) و پسرعموی امام علی علیه السلام - در 5 کیلومتری آن قرار دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 23:59  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



پاییز 81 بود که به دنیا آمد و فکر نمی کردم که به این زودی همه ما - مخصوصا عموی پرتلاش و باهوش و همه چی بلدش - را توی جیب ساعتی خودش جا بدهد. تازگی ها کاشف به عمل آمده که بلاگر شده. تقریبا چیزی بیشتر از 7 سال بعد از عموی پرتلاش و باهوش و همه چی بلدش و از سویی به نسبت، 15 سال زودتر از عموی پُرتلاش و باهوش و کاربلدش.

روحیه اش را به شدت دوست دارم

هیچ گاه فراموش نمی کنم که "همین" پدرش بود که در جهت دهی فکری و هنری عموی پرتلاش و ... نقشی اساسی داشت. که شاید داستانش را مفصلا جای دیگری گفتم

حالا هم البته هنوز داغ است و نمی داند چه آتش ها که برخیزد از این بلاگر شدن و چشمش منتظر نظراتی است که کاربران برای وبلاگش می نویسند. و فعلا سر همین موضوع با کوثر خانم - خواهر 16 ساله اش که او هم وبلاگ نویس شده - کل کل دارد

این شما و این هم وبلاگ برادر زاده عزیز من - آقا مهدی گل گلاب
هرچند با این مطلب آخرش متاسفانه نشان می دهد که تفکرات عمویش را قبول دارد که جای بسی خوشحالی است!...ء

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 19:10  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



الف

نه حرف اول عشق است ،

نه حرف اخر


اما

"اول" و "اخر" به آن محتاجند.


و نام کوچک من

بی آن

"غاز" می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 18:59  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |