رباعیات
امروز پر از ناز شقایق شده ام
انگار دچار وضع سابق شده ام
بین خودمان بماند اما انگار
از بخت بدم دوباره عاشق شده ام
با علی ناصری از وقتی که توی آموزش و پرورش شوش مشغول شدم ، آشنا شدم تو کانون فرهنگی شهید دانش. سال 81 بود و هنوز کامپیوترهای اونجا بوی سال 61 می داد. چندتا 286 و بلکم هم پایین تر که به زور یک پوسته داس روشون اجرا می شد . اما بچه های اونجا با چه شور و شوقی می اومدن که کامپیوتر رو یاد بگیرن. همون سالایی که تو تهران بعضیا ... اما الان رو نمی دونم . ولی امیدوارم توی این دولت عدالت ورز و توی این دیدارای استانی برادر احمدی نژاد ، مراکز آموزشی شهرستان ها هم سرو سامون گرفته باشه یا اینکه حداقل جزو طرح ها اومده باشه. اخه واقعن گاهی وختا افراط شده – حیفم می آد نگم خیلی وقتا – نمونه ش همین سمت خودمون . اگه بخوام تعداد استخرای دور و برمون رو بشمرم ... خادم : سر باصفا ، همون با صفا تقریبا دیوار به دیوار خادم دریای نور ، سر ستاری ادیب ، روبرو پمپ بنزین بهسان ، تو جنت آباد : پرسپولیس ، یزدان ، اونور ترش : ... دو قدم اون ور تر : ...
فرهنگسرا و بوستان و سراچه گفتگو و ... هم همین طور . البته نه اینکه بد باشه . ولی یه جوری باید عدالت هم رعایت بشه. فرهنگسرای دختران ، فرهنگسرای نوجوان ، فرهنگسرای هنر ، فرهنگسرای پیرمردها ، فرهنگسرای خانم ها ، فرهنگسرای عمه بزرگ ها ، فرهنگسرای خان باجی ها ، فرهنگسرای سرو ، فرهنگسرای چنار ، فرهنگسرای انبه ، فرهنگسرای لبو ، بوستان کتاب ، شهر کتاب ، کتاب شهر ، کتاب شهروند ، کتاب مترو ، کتاب مسافر ، کتاب بخون بذار سر جاش ، کتاب همشهری ، کتاب ...
ولی کافیه یه سر بزنی تو تنها کتابخانه عمومی بیشتر شهرستانا ، از قیمت کتابا می شه فهمید که چه خبره . هنوز درصد بالایی از این کتابا قیمتشون به ۵۰۰ ریال نمی رسهو عین همون کامپیوترای کانون شهید دانش که یکی از همکارا می گفت بزنیم خرابشون کنیم تا بهمون کامپیوتر نو بدن.
داشتم از " علی ناصری " می گفتم . واقعا از بس این آدم فرهنگیه که تا اسمشو اوردیم این همه نطقمون واشد و زدیم تو کار فرهنگ.
بله ، آقای عزیز سواعدی ، آقای احمد سواعدی و یه آقایی که همشهری ما می شد و مربی ورزش بچه ها بود و برادر دکتر بهرام ( ) و ... همکارای کانون بودن . البته من فقط یه ترم شوش درس می دادم . هم تو کانون ، هم تو دبیرستان امام صادق – علیه السلام – و هم دبیرستان امام خمینی . بعدش هم که نفتی شدیم و پایتخت نشین.
اون رباعی رو که بالای متن خوندین( البته اگه نخوندین برگردین و بخونین ) ، علی ناصری ، دیروز برام sms کرد. منم بلافاصله و به قول معروف فی البداهه با همون وزن و قافیه جوابش دادم که :
دیدم که شبی سوار قایق شده ام
بر بستر موج آب لایق شده ام
بیدار شدم گلاب به روتون دیدم
ای وای دلم ! دوباره عاشق شده ام
