دريا را شنيده ام
خوانده ام
گريسته ام ؛ بسيار
از بالاي بلند سروها ،
از لابه لاي دفتر خون ،
در لاي لايي مادر
- وقتي که قطره قطره
نام دريا را
در کام تشنه ي شيرخوار خويش
مي کاشت –
: دريا تشنه بود روزي که سنگ مي باريد.
و تا هنوز ، نام دريا بر پيشاني کودکان
چون سرنوشت روشن رودها
خواندني است.
*
دريا در ديار دور
و من مقابل دريا نشسته ام
و انبوه مبهم اندوه
و آسماني از ابرهاي متراکم
و دامني از غنچه هاي بغض.
به احترام به ادب سلام مي کنم
... و زيارت عاشورا آغاز مي شود.
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 13:17 توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی
|