تبليغاتX
و یکی گفت: راهی را برویم که حتما برسیم
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی

against danemark  بزرگنمايي تصويرسفارت نروژبزرگنمايي تصوير

ورود دانشجويان به سفارت دانمارك بزرگنمايي تصوير

اين اخبار تلويزيون مثل اينكه هيچي رو نشون نمي ده تو اينجور مواقع . من فكر مي كردم دانشجوياي ما تا الان خيلي خونسرد بودن و كاري نكردن . نه بابا اگه جلوشونو نمي گرفتن دانمارك كه هيچي خود بلوتوث رو هم از قبرش مي كشوندن بيرون كه ببينه اون دوستي اي كه سال ها پيش را انداخت داره به كجاها ختم ميشه.  واقعا گور به قبر پدر اين اروپاييا بباره كه دارن صبر ماها رو لبريز مي كنن!

مرگ بر آمريكا بزرگنمايي تصوير

راستي مي دونين بلوتوث چيه و كيه؟ اصلا بلوتوث بلوتوث كه مي گن از كجا اومده؟

مي تونين تحقيق كنين!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 20:42  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



اين هم يه جورشه!  اعتراض به كشورهاي اروپايي اعتراض به دانمارك و كشورهاي اروپايي

بله! اين هم يك نوع اعتراض به كشورهاي اروپايي كه البته در شان و منزلت آن ها به شايستگي توسط دانشجويان برگزار شده. اما اين ها را بايد در كنار فعاليت هاي جدي . منطقي . مستدل و دندان خوردكن خودمون داشته باشيم. كه اگر فقط به اين كارهاي سطحي بپردازيم باز به نوعي كم آوردن متهم مي شيم.

بايد تبليغ كنيم حرف درست خودمونو داد بزيم . اونوقته كه تمام بوق ها خاموش و يا صداشون كمتر مي شه.

خودمونو توانمند كنيم. قدرتمند بشيم كه هر بي سروپايي به خودش اجازه چپ نگاه كردن به ما رو نداشته باشه . چه برسه به اشرف مخلوقات! پس فكر كنيم. بيشتر فكر كنيم... شايد ما از خودمون ضعف نشون داديم كه اونا جسارت اين گستاخي رو در وجود بي وجودشون احساس كردن.

پس يا علي مدد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 20:8  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



  محمد رسول الله

آتشکده فارس خاموش شد و آتش شوق موحدان شعله ور ،

طاق کسرا فرو ريخت و طاق ابروانت محراب تسبيح و سجود عارفان شد ،

و بر ويرانه هاي جهل ، عمارت ايمان از نو بناشد ،

آن گاه که اولين نفست در اين دنيا چون رايحه ربيع جاري شد.

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته که پيوست تازه شد جانش

اي مرد سبزپوش ! ابَرمرد تاريخ ! اي روح راستي ! اي حضرت نور!

اي پدر صبر! آن روز که خاکستر جاهليت از ديوار تعصب با دستان زني يهودي بر وجود شعله پرورت ريخت ، آن گاه که سنگ ريزه هاي گور بت هاي شکسته ، از منجنيق دست پدران الحاد به کوه صبر تو رسيد ، زبانت به نفرين خلق آشنا نشد. يا رحمه للعالمين!

هيچ گاه نخواستي که شکوه دشمنانت را با خدا نجواکني ، هيچ گاه دل دريايي ات به جسارت کودکان بي تميزآل ابافتنه آشفته نشد.

اي اسوه انسان! اي نام تو زيباترين واژه خلقت! نام تو که گناه آدم را به لياقت بخشايش رساند ، هنوز هم پس از قرن ها زيباترين گلواژه بهشتي است بر لبان خلق. نام تو را از مردمان بردارند ،نيمي بي نام و نشان مي شوند. اي نامت نام خدا! اي نشاني توحيد!

بريده باد دستي که به بيعت تو برنخاست و به بدعت گستاخ شد!

بريده باد دستي که دست رحمت حق را از آستين تو - چون خورشيد – برآمده ديد و سياه و لرزان – چون دست سارقان – در جيب رسواکننده ترس فروشد ، و باز دستان گشوده رحمت تو را نديده انگاشت.

"تبت يدا ابي لهب و تب"

اي ستوده ! يا محمد! پس از سال ها بازهمان دستان جسارت - که برخي شان هنوز هم سلامتشان مديون نگاه عطوفت توست - رونمايي مي کنند و بر صفحه سياهي هاي پيشين خويش لکه ننگ مي فزايند.

اي خورشيد مشرقي! تمام هستي مي داند که شعله نامت با وزش بادهاي بي جان غرب به خاموشي نمي گرايد ، که ، آتش شوق را در جان هاي عاشقت سوزنده تر و شمشير صبور جهاد را برنده تر مي کند.

 

مولاي آب و آتش و خاک ! اي رسول رهايي ! امروز تفاله هاي نشخوارشده در دهان فتنه تاريخ ، بار ديگر با نام مقدس آزادي که حاصل مزرعه سبز نبوت توست ، به خيال باطل خود ،تشت همان زن يهودي را از خاکستر کشته ها و ناکشته هاي خود پرکرده اند تا وجود مقدس نام تو را گستاخانه بيازارند ، اما زمزمه ترجيع وار نام جاويد تو هر روز و شب  و هر لحظه بر لبان پيروان صلح و اصلاح بشريت ، فزون تر می شود و روز فروافتادن تشت رسوايي خونخواهان ابليس نزديک تر.

 

کتاب، معجزه جاويد توست و قلم، واژه مقدسي که خداي تو به آن و آن چه که مي نگارد قسم يادکرده است.

بنگر که کاتبان دروغين با قلم هاي ساختگي که ننگ نام قلم است چه مي نگارند؟ آن چه که با آن مي نگارند قلم نيست، آلتي ساخته شده دست شيطان که فريبنده در پس نام نيکوي قلم پنهان شده.

کلامشان از کلمه تهي است. که کلمه مقدس تر از آن است که از دهان شياطين جاري شود. کلامشان چون صوت خران ماده است در حسرت جفت ! و به مقياس همان ذلت ، گوش خراش.

 

اي زيباترين نقش کارگاه هستي! مخواه که پس مانده هاي ابوجهل و فرزندان نامشروع بي ديني و نيرنگ ، اين چنين حرمت حريم رسالتت را با دهان نجس ، بشکنند.

اي همه پاکي !اي پاکترين واژه ! اي روح کلمه ! تو را از واژه بگيرند ، از معنا تهي مي شود. ناپاکي از تو و خاندانت دور است. مخواه که به زبان فريب ، زينت نامت را باغبار ناداني بپوشانند.

 

آه ! اي کاش اين بار دستانت را براي دعا به سوي آسمان استجابت نزديک نکني. اي کاش اين بار آن لبان گهرريز را براي سعادت اشقيا به مهر بوسه هاي دعا خاتم نزني!

...اما ... مي دانم... تو آنقدر بزرگي که باز هم چون هميشه از جهالت خلق اشک مي ريزي و باز براي سعادت اشقيا دعا مي کني! تو مصلح بزرگ قروني ، صلاح کار با تو!

 

... کاش مي دانستم براي من چگونه دعا مي کني!

25/11/84 اسماعيل غلامي حاجي آبادي

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 15:7  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



واقعا خودم جا خورده بودم. اصلا انتظارشو نداشتم اینجوری استقبال بشه.

مراسم شعر عاشورا با حضور اهالی خوب شهرک روز جمعه از ساعت ۱۶:۲۰ تا وقت اذام مغرب در مسجد برگزارشد. استاد ذبیح هم که از اساتید دانشگاه هستند در مراسم حضور داشتند.

از برادران ، آقایان زاده علی ، حسین پور ، الیاسی ، میرزایی و فتحی و از خواهران خانم ها عباسی ، اکبری ، ولی زاده و مهدیان نسب به قرائت اشعار خود پرداختند.

گزارش کامل تر رو به زودی می گم. فعلاً...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 10:52  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



شعر عاشورا

جمعه ۲۱ بهمن ۸۴/۱۱محرم ۱۴۲۷

مسجد جامع شهرک شهید محمد منتظری

اولین برنامه شعر عاشورا اگه خدا بخواد جمعه این هفته در مسجد شهرک برگزار می شه. برادران و خواهران گرامی می تونن در این برنامه آثار خودشون رو در مورد عاشورا و حضرت امام حسین علیه السلام ارایه کنن به صورت شعر و نثر ادبی .

از شاعران منطقه و شهرستان شوش و دزفول هم در این مراسم حضور خواهند داشت.

آثار خودتون رو یا به صورت ایمیل بفرستید یا اینکه به خدمات کامپیوتری تندیس رایانه واقع در شهرک شهید منتظری تحویل بدید.

Sgholami@gmail.com

2423456 0642

منتظر آثار شما هستيم. يا علي مدد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 12:11  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



 

بر جاده هاي يخ زده ي ترديد ،

در روزگار آهن و خشم و خون ،

در سال هاي منجمد اکنون،

    آهنگ نام توست

               که چون خورشيدپاره اي

               در قلب از تپش ايستاده ي زمان

               جوشش و خروش جاري مي کند.

 

نام تو هستي را به دو نيم قسمت مي کند:

                                   نيمي سبز ، نيمي سرخ

                                   نيمي خون ، نيمي شمشير

 

آزادگي بر مدار خون جاري تو مي چرخد*

همان خوني

          که قرن هاست

          در رگ تاريخ

                         پيغام جاوداگي ات را

                         بر دل جويندگان حقيقت

  - چون آيه هاي مقدس خدا -

                                                                                 نازل مي کند.

 

اينک،

در همهمه ي حيرت و بي کسي

        دستان تهي مانده ي ما را

                         از دامان بلند نگاهت

                                          کوتاه مکن ،

                                                   يا حسين!

۴/۱۱/۸۴ تهران

* زنده یاد حسن حسینی : ... برمدار خون دنباله دار تو احساس می شود.

( اشتباه نشه . شعر بالا مال خودمه ! خوشتون اومد برا ما هم یه فاتحه بخونین!)

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 7:25  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



               سال ها بود که تن خشکيده و ترک خورده ي کوير ، وجودش را کاسه ي نياز دعاي باران کرده بود.

گاهي در بيکرانه ي بي کسي ، گياهي تنها ، با هزار محنت ، از لا به لاي دام گسترده بر پهنه ي کوير ، خودش را بالا مي کشيد. اما جمله هاي " آب آب " کودکانه اش را کسي به پايان نمي رساند.

او خوب مي دانست : " عطش سرآغاز اقيانوس است".

... بادهاي سوزان کوير ، بر بدن نحيف و لاغر اين گياه نورسيده مي وزيد و در غربتي به وسعت آفاق ، مظلومانه جان مي سپرد.

اما باد ، بي آنکه خود بخواهد ، پيکر پاره پاره آن گياه شهيد را چون خاکستر عاشقان، در جام هاي سفالين و تهي مانده کوير و بر چشمان منتظر دوردست مي پاشيد.

بعدها همين خاکستر را چون اکسير ، براي شفاي بينايي مورخان تجويز کردند.

و سال ها گذشت تا همه تأثير آن اکسير را با چشم سر و دل خويش احساس کنند.

 

گاهي نيز ، کام تشنه اين گياهان خودرو را کارواني رهگذر از توشه ي اندک خويش ، قطره قطره سيراب مي کرد.

... دست هاي خسته ي کوير ، خسته تر و خسته تر مي شد و در جام هاي اينک خاکستري ، کسي رنگ بيداري نمي ريخت...

 

ناگاه ، مردي از تبار بهار، حضورش را در دل کوير به رخ بادهاي سوزنده کشيد.

او دانه هاي شعله را در جام هاي سفالين خاکستري کاشت... از کلامش شکوفه تراويد...

چشم نگران گياهان نورس به لبان پرگهرش بود.

و دانه هاي اميد ، چون آفتاب گردان ، بر گرد شمع حضورش ، بي پروا به گردش در آمدند.

 

دست هاي خسته يکي شد. گياهان رشيد ، تنومند شدند و دعاهاي سال هاي تنهايي به استجابت نزديک شد.

و باراني از سپيده و رنگ و نور باريدن گرفت.

آن مرد باراني راه و رسم رويش را آموخته بود... دم مسيحايي اش به تن خشکيده و دستان رنجور ، طراوت و جسارت بخشيده بود...

...

سال ها بعد ، خبري کوتاه ، چشمان منتظر دوردست را روشن کرد:

 

" انقلاب سبز سرزمين کهن ، به رهبري بزرگ مرد شعله پوشِ قرن ، به ثمر نشست".

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 7:23  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |