تبليغاتX
و یکی گفت ...

و یکی گفت ...

... و یکی گفت : راهی را برویم که حتما برسیم

تولد ... تولد... تولدت مبارک!

آی ملت !gholami hajiabadi  shopelishk shopeleshk

۲۵ سالگی منو بهم تبریک بگین! فردا ۳۰ فروردین است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 16:44  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

تمدید مهلت نمایشگاه طرح و کاریکاتور خلیج فارس

خلیج فارس

مهلت ارسال آثار برای فراخوان ملی طرح و کاریکاتور با موضوع خلیج فارس ٬ به دلیل استقبال فراوان و تعداد زیاد شرکت کنندگان ٬ تا پایان اردیبهشت ماه تمدید شد.

- ابعاد آثار : حداکثر A4

- اطلاعات کامل خود را به صورت جداگانه همراه هر اثر بفرستید.

- برگزیدگان این حرکت ملی با جوایزی نفیس مورد تقدیر قرارخواهند گرفت.

برای اطلاعات بیشتر با این شماره تماس بگیرید. ۸۹۱۸۱۲۸

آخ ... یادم داشت یادم می رفت برگزارکننده این مسابقه مرکز هنرهای تجسمی حوزه هنری است .

" اگه دوس داشتین بگین که از کجا خبردار شدین... ! "

زت زیاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 15:50  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

مطلبی از روزنامه همشهری 7 دی ماه 1378 در باره مرحوم جعفر شهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 10:45  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

حاجی دوباره!

   این کتاب حکایت نویسنده است که با مقدمه ای زیبا تصمیم می گیرد برای دومین بار عازم مکه شود. در این سفر حاج خانم نیز ایشان را همراهی می کند و باقی ماجرا... نوشته ها در نهایت سادگی و صداقت باطن نوشته شده اند. و این مرد باصفا ٬ آن چه را که در دل داشته  نوشته. گذشته از بعضی اظهار نظرها و بیان عقایدی که در لابلای مطالب آورده اند مخصوصا بحث شیعه و سنی وجاهای دیگر واقعا نثری بسیار جذاب دارد این کتاب. و حس حاکم بر آن را اگر درک کنی واقعا از ته دل می خندی! البته خب با توجه شرایط آن موقع و جو حاکم بر دوره  نگارش کتاب چیز غیر منطقی و بی ربطی در آن یافت نمی شود. به علاوه اگر شخصیت نویسنده را به عنوان شخصی بی طرف و صاف و صادق به متن اضافه کنیم. خاطره خوبی بود این کتاب. متنی پر از ضرب المثل ها و اصطلاح ها و داستان های کوتاه و خواندنی. حکایت سفر زنده یاد جعفر شهری به خانه خدا در فروردین ۱۳۵۴ شمسی !

حاجی دوباره مطلبی درباره مرحوم جعفر شهری در همشهری ۶/۹/۸۲ یادی از شهری

" ... مسافرهای ما یک مشت پیر پاتال شاخ شکسته سم ساییده  بودند که آدم دلش آشوب می شد نگاه تو صورتشان بکند . .. مردم قافله و همسفر پیدا می کنند ما هم قافله و همسفر پیدا کرده ایم ! ... "

"... به قول معروف اگر حاجی هم بود حاجی های قدیم . هر گر و گوری ای که توانسته هفت هشت هزار تومان دست و پا کند به چشم همچشمی های خاله خانم باجی هایش راه افتاده و بدتر از آنها آنهایی که خیال می کنی سیدملک خاتون می خواسته اند بروند . یک مشت بچه جغل بغل را هم به دنبال خود راه انداخته اسباب دردسر مردم را فراهم می کنند. بچه زخم و زیلی ٬ بچه دماغی ٬ بعضی هاشان درست مثل کاظم روزنامه فروش مرحوم که همیشه هفت هشت تا بچه کور و کچل را دنبال خودش راه مینداخت ٬ بعضی هاشان هم که خیال می کنی ته آسمان سوراخ شده همین بچه آن ها افتاده است . و از مکه این فهم و شعور را با خودشان آورده اند که نرسیده ٬ هر جا که پیاده می شوند مثل قحطی زده ها که به انبار جو و گندم هجوم ببرند هجوم به بازار و دکان های آن ببرند و جل و بنجل های عرب ها را یک لا ده لا پول داده ٬ بخرند ... "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 10:29  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

گفتم به شیطان لعنت ! ابلیس کی گذاشت ما بندگی کنیم !

   در پیشخوان کتابخانه حوزه هنری بودم. و مثل بیشتر مواقع بدون هیچ گونه برنامه ریزی قبلی موضوعی به ذهنم می رسید و می رفتم سروقت کتاب ها برا انتخاب و این حرفا. معمولاْ همین جوری کتاب می خونم. گاهی وختا هم که به انقلاب می رم یهو یه کتابی با موضوعی جدید یا عنوانی نو به چشمم بخورد بعد از کمی این ور و اون ور کردن و کلنجار رفتن با خودم آخر سر اونو می خرم. البته بعضی وقت ها هم بدون هیچ گونه کلنجار ملنجاری فی المجلس تصمیم می گیرم و قال قضیه رو می کنم. آدم از کتاب خریدن تنها ضرر نمی کند ... .

... یکی از کتاب های انتخابی گویندگی رادیو تلویزیون بود نوشته رسول صفایی . بعد هم گویش های فارسی و ... دقیقا نمی دونم چی شد که رفتم فا/ فارسی - ضرب المثل و ... بعد هم اسم ۳ کتاب رو نوشتم:

فرهنگ مثل ها / فرهنگ لغات عامیانه / فرهنگ فارسی عامیانه

متاسفانه این ۳ تا جزو کتاب های مرجه بودند و نمی شد با خودم بیارمشون. چون آخر وقت بود همین جوری سرسری این فرهنگ فارسی عامیانه رو که دو جلد بود نگاه کردم. خیلی جالب بود اگر گیر اوردید حتما بخونید. به توضیحات بعضی از این اصطلاحات نگاه می کردم. کلماتی مثل : ورچلوزیدن / گیر و گراته پیدا کردن / هر در چنته داشتن به روی دایره ریختن / و از این حرفا

دو سه جایی از کتابی به اسم " حاجی دوباره " مثال آورده بود کنجکاو شدم حالا که اینو نمی تونم ببرم اون یکی کتاب رو ببرم. رفتم پایین و "حاجی دوباره " رو انتخاب کردم. نوشته جعفر شهری یا شهری باف

این نوع انتخاب کتاب ما هم شد نقل همون خسیس که رفت ماست بخره تا مثلا یه نونی بزنه تنگش و دلی از عزا در بیاره :

" ... مغازه اول رفت ٬ گفت ماست دارم عین پنیر. گفت خب حتما پنیر بهتر است ٬ می روم پنیر می خرم. رفت پنیر بخرد یارو پنیری گفت نگو پنیر بگو کره اعلا ! رفت کره بخرد ٬ صاب مغازه گفت کره دارم مثل روغن ناب ! گفت خب آدم عاقل که روغن ناب را ول نمی کند به کره بچسبد . حکماْ کره بهتر تره. دست آخر رفت که کره بخرد ... گفت چه بگویم ... کره نگو ... بگو آب ! کره ای به شما بدهم مثل آب روان و صاف.

القصه ... حاجی خسیسه رفت تو خونه نشست و پیاله ای آب آورد و نان به آب می زد و با اشتها نوش جان می کرد ... "

از حوزه زدم بیرون و مشغول خوندن کتاب شدم. تو اتوبوس قسمتی رو خوندم تا انقلاب. جالب بود متن بسیار گیرایی بود . بعداْ شستم خبردار شد که ای دل غافل این بابا همونیه که توی مصاحبه با آقای زرویی چندباری ازش یادشد. همون جعفر شهری که می گفت از اثر مصاحبت با این پیرمردای دل زنده من خیلی حرفای قدیمی و ضرب المثل ها رو یاد گرفتم و از این حرفا.

از انقلاب تا صادقیه را که خوشبختانه روی صندلی بودم ٬ شقی از کتاب رو خوندم. قلمش خیلی عالی بود . به صفحه ۲۵-۲۶ که رسیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم آن قدر می خندیدم که این یاروکه روبروم نشسته بود فکر که نه حتماْ تو سرش خیال می کرد زبونم لال خُل شدم یا " مجنون نبودم مجنونم کردی ... " شدم!

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 10:6  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

معلا از همان اول شروع شد!

سلام

این اولین باریه که تو سال جدید به شما سلام می کنم. اولین مصاحبه من در سال گذشته با استاد حمید عجمی برادر بزرگوار و عزیزم بود که در وبلاگ پرشین بلاگ به این مطلب لینک داده بودم ولی متاسفانه در این وبلاگ هیچ جایی در مورد اون صحبتی نشده بود. با عرض معذرت از استاد متن مصاحبه را از طریق این لینک بخوانید. تا بعد !

hamid ajami

مصاحبه با استاد حمید عجمی در همشهری ۸/۷/۱۳۸۳

قسمتی از مصاحبه :

معلا از همان اول شروع شد. معلا خيلي سال است كه در عالم خلق شده . من در جريان امورات باطني و ذهني به فكر نوآوري نبودم، اما به دنبال يك تحول مي گشتم، چون آن چيزي كه موجود بود، من را ارضا نمي كرد. مدتي همين طور به پريشاني دچار شدم تا كم كم اين اتفاق افتاد و من چند تا كلمه علي طراحي كردم و بعد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 15:44  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |