تبليغاتX
و یکی گفت: راهی را برویم که حتما برسیم
یادداشت های اسماعیل غلامی حاجی آبادی

یه چند وقتیه خودم هم عین شما میام یه سر می زنم به 1122 ببینم مطلب جدیدی داره یا نه !

بعد می بینم خبری نیست، از همون راهی که اومدم برمی گردم.

چه وضعشه واقعا....!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 13:21  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



هفتمین اشکواره شعر عاشورا

جمعه 18 آذر 1390
ساعت 8 شب
مسجد جامع شهرک شهید محمد منتظری دزفول


+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 14:56  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



شیخ را مریدان گفتند: چرا خدمت دیوان همی نکنی و شغل سیاسی همی برنگزینی؟

شیخ - رضی الله عنه - فرمود: فی الحال اگر خبطی کنم ،خلق ،یا عفوم کنند یا به قاضی شکایت برند یا ناسزا گویند یا غیبتم کنند یا نفرین کنند یا هر چه تو گویی کنند. و این همه ، مشمول گذر زمان شده و به لطف خلق و خدای خلق ،گرد فراموشی گیرد.

سرزنش دو روزه خلق خدا برایم شیرین تر است از نفرین "مادام العمر" خلق و نوادگان خلق و خدای خلق.
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 1:5  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



پنداشتم كه باغ گلي پرپر است او
ديدم كه نه... برادر من قيصر است او

هركوچه باغ را كه سرك مي كشم هنوز
مي بينم از تمام درختان سر است او

ديروز اگر براي شما شعرتر سرود
امروز هم بهانه ي چشم تر است او

يك عمر آبروي چمن بوده اين درخت
امروز اگر خزان زده و لاغر است او

در خاك مي تپد دل گرمش به ياد ما
چون آتش نهفته به خاكستر است او

او را به آسمان بسپارش به خاك... نه
مثل كبوتران حرم پرپر است او

گاهي زلال و نرم... گهي تند و گاه تيز
تلفيق آب و آينه و خنجر است او

آرام آرميده در اين حجم ترمه پوش
شايد به فكر يك غزل ديگر است او...

سعید بیابانکی

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 5:53  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



یه روز یه زنه داشت با دوستش پشت سر مردِ همسایه | که اصلا نمی‌شناخت‌اش | بد می‌گف...ت | شب یه خوابی دید: یه دست بزرگ از بالا اومد | و با عصبانیت بهش اشاره کرد.

روز بعدش رفت پیش کشیش تا به گناه‌اش اعتراف کنه
و پرسید «پُشتِ کسی بد گفتن گناهه؟ | من کار اشتباهی کردم پدر؟»
کشیش گفت «آره | تو به راحتی خوش نامیِ اون آدم رو لکه دار کردی»
زن به کشیش گفت «من واقعا متاسفم و می‌خواهم که خدا منو ببخشه»

کشیش بهش گفت «به این سرعت که نمی‌شه | برو خونه | یه بالش بردار | و برو روی پشت بوم | با چاقو پاره‌اش کن | و برگرد اینجا»

زن رفت خونه | بالش‌اش رو از روی تخت و چاقو رو از توی کشو برداشت | و رفت بالای پشت بوم کنار دودکش | اونوقت با چاقو بالش رو تیکه تیکه کرد | و برگشت


کشیش پرسید «بالش و چاقو رو برداشتی؟»
زن گفت «بله»
کشیش پرسید «نتیجه چی شد؟»
زن گفت «هرچی پَر توی بالش بود پخش شد رو هوا»
کشیش گفت «حالا برگرد و برو تمام اون پَر‌ها رو جمع کن»
زن گفت «غیر ممکنه! | من نمی‌دونم پر‌ها کجا رفتن | یه سریشون رو هم باد برد»
کشیش جواب داد «این همون شایعه ست»*


---------------------
* فیلم تردید (Doubt) | کارگردان: جان پاتریک شنلی

با تشکر از جناب دهباشی عزیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 8:4  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



"بابا یه کم منطقی باش -هرحرفی این بنده خدامیزنه بهش گیر میدی .انگاراین کینه نمایشی شما فاتحه تعقل رو خونده -تمومش کن داره لوث میشه این گیر دادنه بچگانه"

اگر یادتون باشه این کامنت یکی از دوستان عزیز بود و نمونه ای از نظرات گروه دیگری از عزیزان، زمانی که من در مورد آقای ف.س می نوشتم.

اما من این روزها چیزی در مورد جناب فرج الله سلحشور نمی نویسم.چون احساس مسلمانی شدیدی که به ایشون غلبه کرده دیگه همه عالم رو گرفته. اون روز تقریبا فقط من بودم که می نوشتم ولی متاسفانه اون قدر نظرات ایشون هر روز رادیکال تر می شه که دیگه "در و دیوار گواهی بدهد" چیزی هست...

یا حق
+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 13:46  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



باز هم یک پیام دوستانه از دوستی عزیز که به صورت پیام خصوصی ارسال شده!



سلام آقا اسماعیل حالت خوبه چه خبر کی میای شهرک خوب اونجا رو چسپیدی اینجا رو ول کردی امیدوارم که وقتی که برگشتی دست پر برگردی منظورم اینه که با یه سرود جدید بیای



ممنونم سعید جان. به زودی دیدارها تازه می شه به امید خدا.
برای سرود هم ایشالا. فرصت بشه باز جمع می شیم. دست کم کار قبلی رو ضبظ کنیم. حیفه.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 21:57  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 




هان ای فرزند! اینک عصاره تمام نصایح را بشنو. بکارگیر و به فرزندانت نسل اندر نسل بیاشاموز!

"فرزندم! از هر پنج حرفی که برای گفتن داری، فقط یکی را بر زبان بیاور."


وفـّقک الله
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1390ساعت 19:42  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



‎..."یک شب اردشیر را بغل کرده بودم. دیدم زل زده در چشم من.
به او گفتم اردشیر خیلی دوستت دارم و بعد خوابم برد.
در خواب دیدم که اردشیر هم به من می گوید، من هم تو را دوست دارم"...

این داستان از کی است؟
...
الف) فهیمه رحیمی
ب) بلقیس سلیمانی
ج) هانیه توسلی
د) مینو فرشچی
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 21:18  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



لینک بالا لینک انجمن جدیدیه که آقا بهزاد راه انداخته. دوستان عزیز می تونن کمکش کنن هم برا مدیریت بخش ها  هم برا کامل تر شدن و بهتر شدن موضوعات و بخش ها.

حقیتا ایده ش ایده جالبی بود. ولی جای کار زیاد داره.  به هر حال توی این انجمن ها فضای "تبادل" اطلاعات و نظرها یه کمکی راحت تر از وبلاگه.

برای بهزاد عزیز آرزوی موفقیت می کنم. ایشالا که شما هم باهاش همکاری می کنید.

توضیح: این انجمن از قرار معلوم اختصاصا به مطالب مرتبط با شهرک شهید محمد منتظری دزفول می پردازد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 2:28  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



با عجله خود را به خانه رساند.

همه جمع شده بودند.

برادر و زن خودش را رها کرد. نمی توانست برایشان کاری بکند.

و اعظم یک ساله و اکرم چهارساله را چسبید.

بچه ها را خودش و یکی از بستگان، به شهر رساندند، با موتور

و همسایه ها کمک کرده بودند تا برادر و همسرش را به شهر برسانند ، روی تریلی تراکتور


ساعتی بعد، مردم ۱۱ نفر را تشییع کردند

که مادری جوان و دو فرزند خردسال در میان آنان بودند.


...و سفره خونین صبحانه ای که گشوده مانده بود

و تراکتورهایی که سر زمین روشن مانده بود...

 

۱۱ مهرماه ۱۳۵۹ شهرک شهید منتظری دزفول هدف راکت و تیربار هواپیماهای عراقی قرار گرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1390ساعت 16:28  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



"...این عظمت و بزرگی ملت ایران را نشان می دهد که توانسته امروز دو سوم جمعیت ایران عزیز را در خود جا بدهد و به خود مشغول کند"

جمله بالا از کیست؟

الف) کوروش کبیر
ب) دکتر علی شریعتی
ج) محمدرضا رحیمی
د) ارد بزرگ
+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 2:28  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



ای "چـین" قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرارگیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

به بهانه چهلمین سالگرد برقراری روابط سیاسی با چین فرماید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 21:55  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



بی بی سی
خائن است
منافق است
بد است
همه این ها که می گویی قبول!
اما
کاش
اخلاق حرفه ای را
از او
یاد می گرفتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 19:1  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



تو که چشمات هزارون "لایک" داره

تو که ای گوی دلت طاقت نداره

چرا وقتی به نزدیک مو اویی

ز سر تا پات همه ش "دیس لایک" ای باره؟



احوط آنست که در دستگاه همایون ، گوشه بختیاری بخواند. والله اعلم

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1390ساعت 18:7  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



شیخ را وقتی فراغتی حاصل گشته، در اندرونی با اهل و عیال به تناول میان وعده مشغول و تماشای جعبه جادو همی نمود. ناگاه زن همساده پریشان موی و برافروخته روی ، چون گرداب ساحلی بندر اورای جاپون آرامش اندرونی و ایضا بساط چیس پنیر و ماست موسیر شیخ را برهم زده.

زن همساده را مر عیال شیخ به توسل نذر و نیاز و ذکر و درکتاب ساکت کرده و علت پریشانی پرسیده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 12:30  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



شیخ را مریدان گفتند: چرا فوتبال همی نمی کنی؟

گفت : تو بگو هیچ گونه ورزش چرا همی نمی کنی؟

گفتند: چرا؟

گفت: از پدرم نصیحتی در گوش است که تا به هوش باشم گرد فراموشی نگیرد. پدر - رضی الله عنه - روزی مرا کناری کشید و گفت: فرزند! تو، یا ورزش از برای قهرمانی و پهلوانی کنی یا از برای مدیریت ورزشی. جنم قهرمانی در تو نمی بینم و رسم پهلوانی هم که سال هاست ورافتاده. می ماند مدیریت ورزشی.

فرماندهان لشکر و نیز تمامی مناصب ورزشی را شماره کن. مادام که شماره فرماندهان از مناصب ورزش افزون است، چیزی به تو نمی رسد.

سپس با دست مبارک ، گوشم را مبالغی حول محور چرخانده، با سُقُلمک مرا اندکی"poke" نموده و فرمود:

برو درس بخوان شاید وزیر نفت شدی.

لختی نگدشته بود که پدر - رحمة الله علیه - نعره ای بزد و از هوش برفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 11:9  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



شیخ را ضرورتی درگفت. حاجت خویش به پیر بـُرد

پیر گفت: من خودم تا بدین مرتبت رسیدم اقل کن هفده بار دچار ضرورت درگرفتگی شده و هربار حاجت خویش به جایی عرضه نموده ام که نه خاک منت سوال بر من نشسته و نه زحمت مردمان بر گرده و گردنم مانده. تو را نصیحتی کنم که از منت خلق در امان مانی.

شیخ زانوی غم را از محنت بغل رهانیده و بی فاصله پوزیشن را از حالت چمباتمه به حالت مودب تری بدل کرده و عرضه داشت: خب؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 0:36  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



من "نا" ندارم

یعنی اصلا "نا" ندارم

البته بهتراست بگویم:

خدا را شکر که "نا" ندارم

"نا"دارها را می بینم

به خودم می بالم

که "نا" ندارم


من "نا" ندارم

چون من

یک خبرگزاری

نیستم،

یک

وبلاگم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 11:12  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



لینک پایین یه جورایی لینک پروفایل های اصلی من توی اینترنته.

هرچند نمی دونم تو ایران بجز بلاگفا و پرشین بلاگ کدوماش باز می شه!


Smaiel.blogspot.com

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1390ساعت 19:51  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



گـــَردی است جهان و اندر این گرد

جاروب نهان شده ست و فراش


مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 8:46  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



یاد بیدمجنون مجید مجیدی افتادم بی هوا.  نمی دونم خالق اصلی این داستان قدیمی کیه اما ... بهتره... نه فکر می کنم هیچ شرحی نیاز نداشته باشه. 


دخترک نابینایی که یک دوست پسر داشت ! همیشه می گفت :

اگه من میتونستم ببینم ... اگه چشم داشتم ... هرگز تو رو ترک نمی کردم ...

و پسرک خوشحال بود ...

یه روز ، یه نفر پیدا شد و چشمهاشو به دخترک داد ...

... ... و دخترک بینا شد ...

پسرک رو دید که او هم نابینا بود ...

کمی فکر کرد و گفت :

من نمیتونم با یک فرد نابینا دوست باشم ... پس خداحافظ ... من باید بروم ...

پسرک لبخند تلخی زد و آهسته گفت :

برو ... به سلامت ... اما ...

مواظب چشمان من باش .


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 20:14  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



موسيقي بازآفريني آفرينش است.

موسيقي ايراني در همه جاي دنيا يادآور محبت و ارزش هاي انساني است.

هنر ، بيان زيباي انديشه ها ، باورها و آرزوها است.

زندگي بدون هنر، زندگي بدون مفهوم است.

انسان بدون فرهنگ با ساير موجودات تفاوتي ندارد.

جملات بالا از کیست؟


الف) فردریک شوپن

ب) جان ویلیامز

ج) محمود احمدی نژاد

د) الکساندر دپلا


+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 10:2  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



اشاره:

اداره کل ارزشیابی و نظارت سینمای حرفه ای در بخشنامه ای تازه به تهیه‌کنندگان سینما اعلام کرده است که "پیش از استفاده از موسیقی و ترانه در فیلم های خود،" از دفتر موسیقی معاونت هنری برای این آثار، مجوز جداگانه ای بگیرند.


لذا تهیه کنندگان سینما، از این پس باید :

 

 - برای ترانه فیلم از دفتر شعر و ترانه ارشاد- برای موسیقی فیلم از دفتر موسیقی ارشاد

- برای میزانسن از شورای فرهنگ عمومی

- برای گریم خانم ها از جامعه مدرسین حوزه علمیه قم

- برای گریم آقایان از فرج الله سلحشور

- برای طراحی لباس از شورای مد و لباس

- برای پلان های داخلی از دادستان کل کشور

- برای پلان های خارجی از اداره اماکن + شورای محله + شهرداری و ... خان باجی محل

- برای تصویربرداری نمای یک اداره یا سازمان دولتی از حضرت فیل

- برای تصویربرداری یک پارک از پدرجد تک تک آدم های حاضر 

- برای انتخاب اسم نقش ها از سازمان ثبت احوال + شورای فرهنگ عمومی

- برای انتخاب شغل بازیگران از جامعه پرستاری، پزشکی ، دادگستری ، ورزشکاران ، دلاوران ، نام آوران

- برای انتخاب لهجه بازیگران ، متناسب با لهجه مورد نظر از قومیت ذی ربط به صورت ثبت در محضر + استانداران و فرمانداران و بخشداران و دهداران استان/استان های مرتبط

- برای هر گونه حرکت دست و بدن از حسین شریعتمداری

- برای استفاده از واژه های خاص از دفتر رئیس جمهور

- برای هرگونه لبخند و بیان هرگونه احساسات توسط بازیگران از سازمان تبلیغات اسلامی

- برای یک شوخی ساده با هرگونه شخصیت سیاسی از خود خدا

- و برای نمایش لوگوی شرکت های خودرو سازی از اداره پوشش تصویری(!) صداوسیما

 مجوز جداگانه بگیرند.

 

ضمنا برای توزیع فیلم در شبکه ویدیویی،و پس از بازبینی مجدد، تمامی مجوزها باید دومرتبه و به صورت جداگانه تهیه گردد

 

پیش نهاد می شود تهیه کنندگان جهت محکم شدن کار ، استشهادنامه محلی، 12 قطعه عکس پشت نویسی شده ، کپی عقدنامه خود و پدر و مادر، عدم سوء پیشینه و صفحه اخر شناسنامه را ، برای تک تک عوامل فیلم ، همیشه به همراه داشته باشند.

 

 

با تشکر


+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 10:3  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



مطلبی که در ادامه می خوانید مطلبی است که عینا از "بلاگنوشت" کپی شده. یادی است از گذشته های وبلاگ نویسی و ایضا سیاهه ای از دوستان "روی سپید و پیشانی بلند" وبلاگ نویس. چند روز پیش ( 31 اوت ) گویا روز جهانی وبلاگ بوده و ما خبر نداشتیم. از طرف نسل اولی های بلاگ نویسی فارسی این روز رو به همه بلاگرها مخصوصا نسل جدید و عزیز نویسندگان وبلاگ تبریک می گم.

مخلص!


http://goo.gl/ihq9z

آنان که بلاگستان را آغاز کردند…

شکی نیست که «وبلاگ» نخستین بهانه‌ی تولید محتوای وسیع در اینترنت، و به خصوص در وب فارسی است. بیراه نیست حتی اگر بلاگستان را مادر شبکه‌های اجتماعی بنامیم، چرا که نخستین گروه‌ها، حلقه‌ها و پیوندها، بین همین وبلاگ‌ها در وب پدید آمد.

گرچه امروز وب، به لطف شبکه‌های اجتماعی و ابزارهای وب۲ شلوغ‌تر و پرجمعیت‌تر شده است، و گرچه مطالب خواندنی و حرف‌های حساب زیادی را می‌توان در این شبکه‌ها یافت، اما هنوز هم وبلاگ‌ها جایگاه ویژ‌ه‌ای در تولید محتوا دارند.

رسم امروز این است که ۵ وبلاگ جدیدی که جالب یافته‌ایم را لیست کنیم. اما بنا به شرایط امروز، که بسیارند وبلاگ‌هایی که بلاگستان را آغاز کردند و حالا کنار نشستند، خواستم تا لیستی از این به اصطلاح پدران بلاگستان فارسی منتشر کنم، تا شاید رغبتی شود برای عده‌ای که نوشتن از سر گیرند.

این لیست سالیان پیش به همت اسد علیمحمدی عزیز و با نام کلاسیک‌های بلاگستان منتشر شد. گرچه شاید عده‌ای از آن جا مانده باشند، اما به هر حال بد نیست برخی خاطرات را دوباره زنده کنیم:

لیست وبلاگهای کلاسیک ایرانی به ترتیب حروف الفبا:

آ: آشپزباشیآق بهمنآزادنویسآچار فرانسه / آبی، خاکستری، سیاه /آونگ خاطره‌های ما / آفتاب‌پرست / آب / آبچینوس آتشکده / آقاخره / آوازهای خاربیابان / آسپرین / آبی کوچک آرامشآواز عابری غریب / آلوچه خانم آورا / آیدا

ا: ارزیابی شتابزده / الپر / امشاسپنداناز پشت یک سومالیزهافسون فسرده / از زندگیاین خانه سیاه است / اکسیر / الوند / الهه مهر  / علی اوحدی / ایران بان /

 ب: بلاگ‌نوشت /باران دردهان نیمه‌بازبابونه / بیلی و منبوی کاغذ / بیداد / بی‌بی باران/

پ:   پویاپارسانوشتپینگفلودیش / پزشک ۷۸ / پنجره التهاب / پیام ایرانیان / پسر معمولی /

ت: تیلا کاکتوس / تارنوشت / تادانه /

ح: حضور خلوت انس / حسن درویش‌پور / حبابحوا / حرف حساب /

خ:  خوابگرد / خیال تشنه / خواب‌زمستانی / خورشیدخانمخسن‌آقاخانم حنا /خدابیامرز/خطورات سینا هدا /

د: داتدختر همسایه / داریوش‌کبیردلم چون دریاستدکتررضا دوستداران حیوانات و محیط زیست /

ر: رنگین کلام / رضاناظم / روزگار ما / رازرک‌گوروزنامه‌نگارنو / روبو / رادیوسیتی

ز: زیتونزنانه‌ها / زن نوشتزهرازندگی دوگانه اینانازاگرس /

س: سلمان / سردبیر خودمسعید حاتمی /سیپریسکسیبستان / سی و پنج درجه/سرزمین آفتاب / سیاورشن / سبیل طلا / سانتیمانتال / سینا / سایه / سرزمین رویایی /سپینود /

 ش: شبنم فکرشیندخت / شمال از شمال غربی / شب‌تار / شیدا / شراگیم /

ص: صفحه‌ی سیزده/

ض: ضدخاطرات/

ع: عبدالقادر بلوچ / عمو اروندعاقلانه / عصیان /

غ: غربتستانغلاف تمام فلزی /

ف: ف.م.سخن / فانوس آزاد فرانکولا /

ق: قاصدک / قمار عاشقانه /

ک: کلاشینکف دیجیتال / کتابلاگ / کتاب شاهدخت سرزمین ابدیت / کلاغ سیاه /

گ: گاوخونی / گیله‌مرد آرمینگناهکار /

ل: لنیوم / لگوماهیلیلای لیلی /

م: ملکوتمریم اینا مجید زهریملاحسنی / من و ام اس / میداف مریم گلی / مهرواژ /موومان پنجم / مردتنها / میرزا پیکوفسکی مسافر مخلوق / مژدگانی /

ن: ناتورنیک‌آهنگ / نقطه ته خط / نصیری فتو نیاک / نوشی و وجوجه‌هایش / نازخاتون / نسب آنلاین / نق نقو /

و: وب نوشتوفادار دلشکسته / و یکی گفت: راهی را برویم که حتماً برسیم

ی: یک پنجره / یاداشت‌های تنهایییک جستجوی همیشگی یک اهری و اتفاقات ساده /یک لیوان چای داغ / یرقان یک وجب خاک اینترنت /

اگر وبلاگی را می‌شناسید که باید به این لیست اضافه شود، خبر کنید!

http://goo.gl/ihq9z


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 22:31  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



لینک>>سفارت ایران رمضان را با مالزی شروع و با ایران تمام کرد

اشاره تلافی جویانه: مطلبی که می خوانید ( لینک بالا و زیر) از سری یادداشت های من است و انتشار آن در سایت الف الزاما به معنی تایید تمام یا بخشی از مطالب آن سایت نیست.  :)

سفارت ایران رمضان را با مالزی شروع و با ایران تمام کرد


+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 16:24  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



دست از "سر" وجود، چو "مردان" ِ ره بشوی

تا کیمیای "عشق" بیابی و "گــَر" شوی


+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 14:2  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



من

تو را

انتخاب

می کنم،

تو هم

مرا.


دیگر

به امنیت هیچ کداممان

صدمه وارد نمی شود.


+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 6:39  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



سرشارم از

آرزو و تمنا:

می خواهم

"سلطان نمک" ایران باشم

نمک های داخلی

همه

خنده می زنند

بر حدیث گند

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 8:52  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 



پدر، همه را به یک چشم می دید
پا توی یک کفش می کرد
و عوض خرخر، خس خس می کرد
جنگ که تمام شد
از پدر چیزی حدود 30 درصد مانده بود
حالا که دیپلم ریاضی گرفته ام میفهمم
ما 100 درصد به پدر مدیونیم
نه 70 درصد


اکبر اکسیر
کتاب " پسته لال سکوت دندان شکن است"

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 8:10  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |